اطلاعیه جمعی از خانواده شهدای مجاهد خلق در شهرستانهای شمالی کشور در دفاع از علیرضا یعقوبی

Untitled-1باخبر شدیم فردی بنام ایرج مصداقی طی مقاله ای، یار و دوست و معلم فرزندان شهیدمان، علی یعقوبی را همکار وزارت اطلاعات آخوندی نامیده است. زهی بیشرمی.

ما علی یعقوبی را از زمان رژیم گذشته می شناسیم. فرزندان ما در آن زمان تحت تأثیر فرهنگ آن زمان، بدنبال مسائلی بودند که توسط حکومت وقت تبلیغ می شد و این با فرهنگ خانوادگی و محلی ما همخوانی نداشت. ما از سالهای۱۳۵۳ببعد سخن می گوئیم. بیکباره متوجه تغییری در رفتار و کردار فرزندانمان شدیم. شب ها اول غروب خانه بودند. به خانواده احترام می گذاشتند. دنبال درس و مشق بودند و هر کدام کتابی گرفته و می خواندند. از آنها که سؤال می کردیم که چگونه این قدر تغییر کرده اید؟ می گفتند ما عضو تیم علی یعقوبی هستیم. علی یعقوبی تیم فوتبالی داشت و فرزندان ما که عاشق این ورزش بودند، عضو تیم او شده بودند. در سن های مختلف. او به هرکدام از آنها کتابی از دکتر شریعتی و نویسندگان دیگر آن زمان می داد که شبها می خواندند و بین هم رد و بدل می کردند. این تأثیری بود که او بر روی فرزندانمان گذاشت. در شهر ما همه او را دوست داشتند. خانواده و بالاخص مادرش زنی خیری بود که همه در شهرمان او را می شناختند. علی یعقوبی فردی متواضع و با ادب و انساندوستی بود که هنوز بعد از چهل سال از آن دوران هنوز همه او را با این خصوصیات می شناسند.

درگیری های او با ساواک و رژیم گذشته و شکنجه هایی که شده بود را همه در شهر کوچک محل اقامتش می دانستند. او بعد از انقلاب اولین نفری بود که کتابهای مجاهدین و عکس های مسعود رجوی را به شهرمان و روستاها و شهرهای اطراف می برد. او با صورتی که برای دورانی فلج شده بود، به این یا آن شهر و روستا می رفت و در خانه ها و مکان های مختلف با جوانان و مردم صحبت می کرد و آنها را به حمایت از مجاهدین دعوت می کرد. او برای ادامه معالجات به خارج سفر کرد و بیش از ۱۵ سال بود که از او بی خبر بودیم. در این فاصله فرزندان ما که به مجاهدین پیوسته بودند بعد از ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ دستگیر و در شهرهای مختلف از لنگرود، رودسر، رامسر و چالوس اعدام شدند. آنها از دوستان و یاران علی یعقوبی بودند که توسط او با مجاهدین آشنا شده بودند و بسیاری از آنها از همان سال ۱۳۵۲ عضو تیم علی یعقوبی بودند.

او در سال ۱۳۷۳ به ایران آمد، برای ما حضور او در ایران تعجب آور و نگران کننده بود بخصوص که شنیده بودیم که جمعی از افراد وابسته به رژیم طوماری تهیه کرده و به مقامات اطلاعاتی شکایت کرده که چرا اجازه ورود به کشور را به فردی منافق داده و وجود او را در شهر کوجک مان ایجاد مشکل آفرین می دانستند.

کسانی که با شهرستانهای کوچک سر و کار داشته باشند، می دانند که در اینگونه شهرها صف بندی ها مشخص است. اقلیت کوچکی هوادار رژیم هستند که همه انگشت نما هستند و اکثریت قاطع در مقابل آنها. حضور علی یعقوبی با آن سابقه می توانست مشکل ساز باشد. اکثر دیدارهایش از شهر کوتاه و گاها به یک روز نمی رسید. او بین مردم شهرهایمان، از محبوبیت خاصی برخوردار بود. همه به او احترام می گذاشتند. سادگی و بی غل و غش بودن و رفتار مردمی و منش انسانی اش، شهره خاص و عام بود.

فردی را از طرف خانوادهایمان نزد او فرستادیم و از او دعوت کردیم که برای ما از وضعیت خودش و مجاهدین بگوید. این گفتگو بین ما و او در خانه یکی از شهدای مجاهد خلق صورت گرفت. او دلایل آمدنش به ایران را با ما در میان گذاشت و اینکه حالا هم تحت نظر و فشار وزرات اطلاعات قرار دارد. او با ما از مجاهدین و مسعود رجوی سخن گفت. از اینکه مجاهدین به مبارزه خودشان ادامه می دهند. ما دوبار با او گفتگو داشتیم و سؤالهای خودمان درباره مجاهدین و تبلیغات سوئی که رژیم علیه مجاهدین می کرد را با او در میان گذاشتیم. او بما اطمینان داد که مجاهدین بشکل یک ارتش در آمده اند و در مرزهای ایران و عراق مستقر هستند و منتظر فرصت برای عملیات نهایی برای آزادسازی ایران هستند.

وضعیت امنیتی فرصت نمی داد که متوجه شویم چه بر سرش آمد فقط می دانستیم که دستگیر شده و خانواده اش دربدر شده اند، تا اینکه متوجه شدیم که از ایران فرار کرده و به خارج رفته است. نوشته های او را دوستی از کامپیوتر برمی داشت و بین ما خانواده ها پخش می کرد. بخصوص در جریان تظاهرات مردم در سال ۱۳۸۸ که نوشته های او در وبلاگ های مختلفی که ساخته بود بسیار خواندنی و جذاب و انگیزاننده بود.

مطالب و نوشته های او در حال حاضر برای ما در حمایت از فرزندان مجاهدمان راهگشاست. پیام او پیام فرزندان شهید ماست. ما او را دامه دهنده راه فرزندانمان می دانیم و با امضای این اطلاعیه اعلام می کنیم علی یعقوبی چشم چراغ ما و شهر ماست. اگر باور ندارید به شهرهایمان بیایید. ما هرگونه اتهام به او را در خدمت رژیمی می دانیم که فرزندان ما را فقط بخاطر حمایت از مجاهدین اعدام کرده است. به هر آنکسی که به او اتهام زده و بی حرمتی می کند، می گوییم شرم کنید. وای اگر از پس امروز بود فردایی

تعدادی از خانواده های شهدای شهرستانهای لنگرود، رودسر، رامسر و روستاهای تابع

نامه مریم یعقوبی ( انتظاری) به ایرج مصداقی

  • نامه مریم یعقوبی ( انتظاری) به ایرج مصداقی

  • آقای ایرج مصداقی،

    از اینکه شما را «آقا» بخوانم، شک دارم چون این لقب را به هر کسی نمی توان داد. من در زندگیم کسان زیادی با ظاهر «آقا» دیده ام اما در نهایت یک «حیوان» از آب درآمده اند. ناخواسته پای مرا به ماجرایی کشیده اید که اصلا دوست نداشتم که در آن وارد شوم. چون آدم سیاسی نیستم. من در سیاست یک خانواده ام را از دست داده ام و خانواده دومم هم روی آب هستند.، همیشه از خودم می پرسم تا کی سیاست باید زندگی افراد را خراب کند. تا کی باید فرزندان یک خانواده سیاسی سرنوشتشان همیشه نامعلوم باشد؟. بهمین خاطر حتی در معدود برنامه هایی از مجاهدین بوده که شرکت کرده ام. وقتی پدرم در کالج رشته «تابعیت بین المللی» درس می خواند منهم همین رشته را شروع کردم اما نیم ترم را هم دوام نیاوردم. می خواهم داستانی را تعریف کنم تا بفهمید چرا به هر کسی نمی شود «آقا» گفت. داستان واقعی، داستان زندگی من.

    من تا به سخن گفتن رسیدم دور و بر خودم را پر از «خاله» و «عمو» دیدم. با دوکلمه از همان ابتدا آشنا شدم «بایدیه» یا «می توانم». عموهایی را بخاطر دارم که بغلم می کردند و می بردند برایم شکلات بخرند، چون شکلات را خیلی دوست داشتم. هنوز ۵ سالم بود که بیکباره بمباران محلی در آن زندگی می کردم شروع شد. من از ترس انفجار بمب هایی که خاک عراق را شخم می کردند، فریاد می زدم. پشت کمرم پر از تاول های درداور شده بود. بیکباره تصمیم گرفته شد که من و دیگر کودکانی که با من زندگی می کردند به خارج منتقل کنند. لحظه خداحافظی از پدر و مادرم پای اتوبوسی که ما را برای انتقال به خارج می برد، بیاد دارم.

    در آلمان خاله ای که مسئول کار ما بود یگ روز بمن گفت مریم بعدازظهر یک خاله می آید و تو را با خودش پیش یک عمو می برد. تو از این پس با این عمو و خاله زندگی خواهی کرد. خاله بعدازظهر آمد. خاله شهلا، دیدم چه خاله خوشگلی. او دستم را گرفت و ساکم را که لباسهایم در آن بود برداشت و با او پیش عمو رفتیم. عمویی که در پائین خانه ای که زندگی می کردیم مغازه داشت. عمو بوسم کرد و من با خاله به خانه ای رفتم که می بایستی در آن زندگی می کردم. آخر همان هفته با عمو به فروشگاهی رفتیم که بعدآ با اسمش بیشتر آشنا شدم. فروشگاه IKEA ، عمو گفت مریم هر تختی که خودت دوست داری انتخاب کن و من قشنگترینش را انتخاب کردم. هر چه که لازم داشتم فقط کافی بود که اعلام کنم، قشنگترینش مال من بود. تاول پشت کمرم عفونت کرده بود و نمی توانستم حتی راه بروم . «عمو» بغلم می کرد تا کم کم پشتم خوب شد.

    روز اول مدرسه یادم هست که خاله که دیگر حالا «مامان» صدایش می کردم، موهایم را دم اسبی بست و مرا با مدرسه برد. زود زبان آلمانی را یاد گرفتم. دوستی پیدا کردم بنام «صدف» که با او و خانواده اش هر هفته به استخر می رفتم.

    پدر و مادرم تمام وقتشان در مغازه می گذشت و من اکثر اوقات تنها بودم و شب زمانی که آنها به خانه می آمدند، من خوابیده بودم. اگر چیزی هم می خواستم بخورم به مادرم زنگ می زدم که «می توانم» فلان چیز را بخورم؟ تنهایی اذیتم می کرد بخصوص که این در تمام هفته بجز شنبه و یکشنبه ادامه داشت. بعدها مادر بزرگ و پدر بزرگ مادری ام به دیدن ما آمدند. بودن با آنها خوشحالم می کرد. دیگر همه چیز از گذشته را فراموش کرده بودم.

    کلاس سوم بودم که روزی پدرم مرا با خود به پارکی برد و بمن گفت: «مریم من و مامان می خواهیم از این کشور برویم، تو می توانی با ما بیایی یا پیش خاله ها و عموها بروی». گفتم: «بایدیه؟» گغت: «نه اما تو می توانی انتخاب کنی». گفتم : «من شما را انتخاب می کنم». چون منهم دوست داشتم مثل هر بچه دیگری عمه و خاله و عمو و دایی هایم را ببینم با بچه هایشان بازی کنم. خلاصه بعد از ظهر روزی به ایران پرواز کردیم.

    از اینکه می توانستم فامیل هایم را ببینم خوشحال بودم بخصوص اینکه آنها هم مرا خیلی تحویل می گرفتند. خانه ای خریدیم. من برای خودم اتاقی داشتم مثل آلمان اما خیلی بزرگتر از آن. یکسال اول نتوانستم به مدرسه بروم. چون شناسنامه نداشتم. مادرم در خانه با من فارسی کار می کرد. سال دوم در یک مدرسه ثبت نام شدم که همه دانش آموزانش مثل من از خارج آمده بودند. کلاس سوم و چهارم را یکساله تمام کردم. ۹ ماه بعد از ورودمان به ایران برادرم امیر بدنیا آمد. هنوز مدرسه ام تمام نشده بود که از پدر و مادرم شنیدم که می خواهند تهران را ترک کنند. گویا برای پدرم مشکل ایجاد شده بود. ما اول تابستان همان سال به لاهیجان رفتیم. خانه ای کرایه کردیم. در بهترین مدرسه آنجا ثبت نام شدم. هنوز دو ماهی از مدرسه ام نگذشته بودم که روزی پدرم گغت: «مریم اگر فردا از مدرسه آمدی و من نبودم ناراحت نباش. من بزودی برمی گردم». فردا بعدازظهر که از مدرسه برگشتم پدرم نبود. مادرم خیلی ناراحت بود. خواهر کوچکم ۹ روزه بود. هنوز دو ساعتی از برگشتنم از مدرسه نگذشته بود که تلفن زنگ زد. فهمیدم که پدرم تصادف کرده است. بلافاصله با مادرم راه افتادم. مادر بزرگم مواظب بچه ها بود. وقتی پدرم را روی تخت بیمارستان آریای رشت با دوچشم پر از خون دیدم که کمرش شکسته است، باران گریه بود که از چشمهایم سرازیر می شد. مادرم به بابا گفت : «تو چرا اینجوری شدی؟ اینها که با تو بودند که هیچی نشده اند؟» فهمیدم اینها همان کسانی هستند که پدرم را دستگیر کرده اند.

    دیگر پدرم را ندیدم و ما به رشت اسباب کشی کردیم. خانه ای یک اتاقه که حمام و دستشویش در حیاط قرار داشت. همه اموال ما مصادره شده بود. مادرم مغازه ای کرایه کرد. صبح ها مرا به مدرسه می رساند و مادر بزرگم از خواهر کوچکترم مواظبت می کرد و برادرم هم به مهد کودک می رفت. در رشت هم در یکی از بهترین مدارس مرا ثبت نام کرده بود. کم کم بزرگ شدم. به دبیرستان رفتم. حالا دیگر روزها وقتی از مدرسه بر می گشتم بعد از خوردن نهار به مغازه می رفتم و مادرم بچه ها را از مهد کودک بر می داشت و به خانه می برد. زندگی سختی داشتیم. تمام این مدت فقط پدرم سه بار به مرخصی امد آنهم هر با برای درد کمرش که گویا محل شکستگی اش بر اثر تصادف بد جوش خورده بود و گوشش هم عفونت می کرد. بیاد دارم که هر وقت که پیش ما بود یک شب در کنارم می خوابید و موهایم را نوازش می کرد و با آرامی می خواند: «یک دختر دارم شاه نداره ،،،،، » و من با اشکهایم او را همراهی می کردم. زندگی ما بسختی می گذشت. یک زن با سه بچه. خوب در چنین حالتی درگیری من و مادرم زیاد بود. آن وضع کلافه ام کرده بود.

    خلاصه بعد از گذشت شش سال و خورده ای بعد از عیدی پدرم را با آمبولانس دم در خانه آوردند. مثل اینکه عفونت گوشش به نزدیکی مغزش رسیده بود و بدنش دچار لرزش شدید می شد. دکترها دیگر امیدی به او نداشتند. او را به بیمارستان منتقل کردیم و ظرف ۶ ماه دو عمل جراحی روی گوشش صورت گرفت. قدری که حالش بهتر شد، زمزمه هایی شنیدم که می خواهد از ایران برود. روزی که می خواست از ما خداحافظی کند هرگز از یاد نمی برم. من بغلش کرده بودم و خواهر و برادرم هر کدام به یک پایش چسبیده بودند. گریه کنان از او جدا شدیم. یک هفته نشد که خبر رسید که در ترکیه است.

    من سال آخر دبیرستان بودم. درگیریم با مادرم زیاد بود. درس و کار و … دیگر خسته شده بودم. در اواخر سال با پسری آشنا شدم که همسن و سال خودم بود. پایم را در یک کفش کردم که با او ازدواج کنم. دنبال آرامش بودم. خیال می کردم اگر از آن خانه بروم خوشبخت خواهم بود. کارم با مادرم به جای باریک کشید. روزی پدرم از انگلیس با من صحبت کرد. گریه کرد و از من خواست که با مادرم و بچه ها پیش او بروم اما من علیرغم قولی که به او دادم بازهم بر خواسته ام پافشاری کردم ، حتی بنا به خواسته خانواده آن پسر از پدرم شکایت کردم که به ادواجم رضایت نمی دهد. در چنین وضعیتی پدرم ناچار به رضایت شد و قبل از اینکه خانواده ام ایران را ترک کنند به عقد آن پسر در آمدم. مادرم هر چه که در توان داشت برایم گذاشت. تازه با رفتن مادر و خواهر و برادرم بود که قهمیدم تنها شده ام. یکسال اول باز بد نبود اما همسرم نه پولی داشت و نه کسب و کاری. از انگلیس پدر و مادرم برایم هر چه لازم داشتم از پول و لباس ارسال می کردند. همسرم به ورزش «کینگ بوکسینگ» می رفت. لباس و دستکش بوکسش را خانواده ام بنا به درخواست من از انگلیس برایش فرستادند.

    بداخلاقی شوهرم و خانواده اش با من شروع شد علیرغم اینکه در یک مرکز پزشکی کار می کردم ولی حقوقی که می گرفتم کفاف ایاب و ذهابم را نمی داد. روزی همسرم در یک دعوا بمن با همان دستکش بوکسی که خانواده ام از انگلیس برای او فرستاده بودند چنان به دهانم کوبید که ۸ تا بخیه خورد. هر هفته خانواده ام با من تلفنی صحبت می کردند. دیگر نمی توانستم سکوت کنم. می دانستم که خودم این زندگی را انتخاب کرده ام. همیشه تلفنی با پدرم یا مادرم که صحبت می کردم گریه می کردم. می گفتند چه شده؟ جواب می دادم که دلم برایتان تنگ شده است. پدرم اصرار داشت که نزد آنها بروم. حتی گفت که همسرم را هم بعدا می تواند بیاورد. نهایتا بجایی رسیدم که دیدم دارم خفه می شوم. از پدرم خواستم که مرا نجات دهد. او بلافاصله اقدام کرد و من موفق شدم که ویزا گرفته و به نزد آنها بیایم. پدرم وقتی در فرودگاه با من روبرو شد به گریه افتاد که بدجوری لاغر شده بودم. کم کم درد دلم را به او گفتم. او بازهم تصمیم را بخودم واگذار کرد و من تصمیم به جدایی از همسرم گرفتم.

    کارهای اقامتم به مشکل برخورد اما هر کاری از پدر و مادرم ساخته بود، انجام دادند. بعد از چندی از آنها جدا شدم و خانه ای مستقل گرفتم اما نمی توانستم به زندگی فردی ادامه دهم. پدرم همیشه اصرار داشت که درس بخوانم. بمن می گفت که تو استعدادش را داری. اما من توجه نمی کردم. سال گذشته خلاصه با مادرم خلوت کردم و به او گفتم می خواهم کنار خانواده باشم. از گذشته درس گرفته ام. مادرم به بیماری سرطان گرفتار شده بود و من خودم را هم مقصر می دیدم. نهایتا به کنار خانواده برگشتم. حالا با مادرم مثل دو دوست هستیم. او در کاری که دارم کمکم می کند. با هم به ورزش می رویم. با خواهر و برادرم بهترین رابطه را دارم. هر کسی که اینها را می بیند از ادب و تربیتشان تعریف می کند. امروز بیش از هر زمانی خانواده ما بهم نزدیک شده است. هر چند که در این میان پدر و مادرم فرسوده شده اند. مادرم تازه از بیماری رها شده است و پدرم همچنان از درد کمر و بیماری های دیگر رنج می برد که همه آنها برخاسته از همان زندگی در ایران و شکنجه و آزارها است.

    وقتی متوجه شدم که شما در مقاله ای که علیه پدرم و مادرم نوشته اید، پای مرا هم به میان کشیده اید که در این خانواده اذیت و آزار دیده ام، تعجب کردم. من کی برای شما درد دل کرده ام که من از سوی پدر و مادرم اذیت و آزار شده ام. فهمیدم زنی بنام «مهناز» که مدتی در همین خانه از او پذیرایی شده و خانواده انم حتی اتاق برادرم را خالی کرده و به او داده بودند که چند ماهی پیش آنها زندگی کند، این مطلب دروغ را برایت نقل کرده و شما هم خاله زنک وار اینها را در مقاله ات نوشته ای. حالا می فهمی چرا نمی شود به خیلی ها «آقا» گفت؟. می خواهم بگویم: «تو از یک حیوان هم پست تری و پست تر از تو همان زنی می باشد که در این خانه نمک حورد و نمکدان شکست» «من کی و در کجا برای این خانم چنین درد دلی کردم؟». شما آدم سیاسی این مملکتید؟ شما دو نفر زندانی سیاسی بودید؟ کدام انسانی می تواند اینچنین درباره کسانی که تمام زندگیشان را صرف انسانیت کرده اند و همواره به هر کسی که رسیده اند خدمت و کمک کرده اند که همین زن یک نمونه اش بود، بخاطر مسائل سیاسی اینگونه برخورد کند؟. تعریف اگر از مادر و پدرم نباشد فقط می توانم بگویم اینها فرشته اند. نه برای کاری که برای من کرده اند. هر کسی که پدرم را دیده می داند که او چقدر مرا دوست دارد و چقدر برایم مایه می گذارد. دست دهها نفر را گرفته و برایشان کارگشایی کرده است. او این کار را از مادر مرحومش یادگرفته است که همه می گفتند در خانه اش بر روی همه باز بود. اینها هم همینطور هستند. و این زن از محبت اینها برخوردار شد اما یک لجن و کثافت از آب درآمد. امروز حتی شک دارم که او برای شناسایی خانواده ام نیامده باشد.

    من حاضرم با تو و آن زن در یک مناظره مستقیم شرکت کنم و ثابت کنم که شما هیچ بویی از انسانیت نبرده اید. به این زن بگو «مگر تو نبودی که در این خانه اعتراف کردی که بعد از دستگیریت بخاطر اینکه گمان می کردی شهلا از ایران خارج شده است تمام مسئولیتها را به گردن او انداختی؟» این یعنی چه؟ جز لو دادن و دیگران را به زیر شکنجه بردن معنی می دهد؟ شایسته بود که همان شبی که این اعتراف را کرد از خانه مان بیرونش می کردند تا اینهمه هرزه گویی نکند. فقط برایش یک پیغام دارم. چون نشان داده ای پیغام بر و پیغام آور و خاله زنک خوبی هستی!. کارت شده که فلانی که زندانی بوده با فلانی ازدواج کرده و فلان سال فرزند آورده و حالا بچه اش چند ساله است و بعد طلاق گرفته … بعد هم اسمت را گذاشته ای زندانی سیاسی. براستی که ایران چقدر بدبحت شده است که تو و مهناز هم سیاسی این مملکت هستید. فقط از طرفم به این زن بگو : «تف بر تو» « تن فروشان هزار بار شرفشان از تو بیشتر است چرا که لااقل از معرفت و انسانیت چیزی سرشان می شود». حالا می فهمم چرا پدرم می گوید که بچه هایی که در اشرف و لیبرتی هستند، گوهرها و جواهر های ایرانند که باید قدرشان را بدانیم.

جوابیه شهلا ابراهیمی زندانی سابق سیاسی به نوشته مصداقی علیه علیرضا یعقوبی

جوابیه شهلا ابراهیمی زندانی سابق سیاسی به نوشته مصداقی علیه علیرضا یعقوبی

آقای مصداقی نوشته سراسر کذب تان در مورد آقای یعقوبی را خواندم به بخش عمده آن که مربوط به ایشان است، نمی پردازم و جوابگویی را به خودشان واگدار می کنم اما بخشی که راجع به من بود براستی مرا شگفت زده کرد. در مورد زندانی بودنم نوشته بودید بر سر مدتش چانه نمی زنم که مدت سه سال و اندی را به دو سال تغییر دادید.

اولا من هرگز ادعا نکردم که زندانی بوده ام و خاطرات بنویسم و چه و چه ، چرا که در حکومتی که حرف اولش زندانی کردن و اعدام و شکنجه است صرف زندانی بودن هیچ افتخاری برای کسی نیست و البته بخش تواب بودنش بیشتر برایم جالب بود چرا که فکر می کنم شما آنقدر در زندان مشغول کارهای اداری و گشت و گذار در خیابانها با برادران گروه ضربت بوده اید که قوانین بند را نمی دانید. کار کردن در آشپزخانه هم یکی از کارهایی بود که زندانیان به نوبت به مدت کوتاهی انجام می دادند. اما اگر منظور شما از تواب بودن، تعهد نامه ای است که در زمان آزادی باید می نوشتیم جهت اطلاع دوستانی که در زندان نبودند باید روشن کنم که بله به صراحت و با اطمینان می گویم، خود شما و من و همه زندانیان از بند رسته می دانند که بدون آن هیچکداممان الان بیرون نبودیم اما فرق من با شما این است که شما به تعهدتان به زژیم پایبند ماندید و به مجاهدین و رهبری اش لگد پراکنی می کنید اما بسیاری دیگر به قول «مجید قدوسی» جانی که همیشه می گفت:« شما اینجا هر چه که بگویید می دانم که پشت همین پیچ اوین دوباره وصل به سازمان می شوید.» – بله من پشت پیچ اوین وصل به مجاهدین نشدم اما همین افتخار برایم بس است که هرگز مزدور هم نشدم – . مجاهد نشدم چون مجاهد بودن و مجاهد ماندن سخت است اما ضعفها و کاستی های خودم را به گردن مجاهدین نمی اندازم . وقاحت و دریدگی را به آنجا کشانده اید که مجاهد خلق مهناز صمدی را که امروز در کمپ لیبرتی به مبارزه خود ادامه می دهد را صرف کار کردن در «آشپزخانه» اوین جز توابین بحساب آورده اید. واقعآ عقده و کینه کشی از مجاهدین تا کجا؟.

واقعا مشکل شما چیست ؟ ناراحتی و عقده تان در ضدیت با مجاهدین از کجا سرچشمه می گیرد؟ من تا به امروز هیچ مطلبی که افراد بر علیه هم می نویسند نه لایک زده ام و نه پست کرده و نه شر کرده ام (که البته الان می فهمم که اشتباه کرده ام ) و همیشه توصیه ام به دوستان اطرافم این بود که اینها را به خودشان بگذارید و به دشمن اصلی که همانا زژیم جمهوری اسلامی است بپردازیم، اما امروز می بینم که دشمن غدار ترفند جدیدی بکار برده و آن آوردن افرادی با ظاهری موجه و جویای نام و شهرت در تضاد با دشمن دیرینه اش مجاهدین و بخصوص رهبری آن است . اگر یادتان باشد همیشه شعار رژیم این بود که هشت تا به ما بزنید دوتا به مجاهدین اما ظاهرا شما کاسه داغتر از آش شده اید هشت تا با سیم خاردار به مجاهدین می زنید و دو تا با ساقه نعنا با اجازه بزگترها به رژیم . شما را چه شده که اینطور بیمارگونه پاچه مجاهدین و همچنین هواداران دسته چندمش را می گیرید؟. شرم کنید!.

به دروغ های دیگرتان نمی پردازم چرا که انقدر سخیف و خنده دار است که باید یکبار دیگر به منبع خبررسانی مشکوکتان رجوع کنید مثلا در مورد دخترم مریم نوشته بودید که از طرف ما مورد آزار و اذیت قرار گرفته اما چطور می شود که همین دختر اکنون در قلب اروپا که بچه های واقعی در سن هجده سالگی خانه و خانواده را ترک می کنند درآستانه ۲۸ سالگی هنوز با ما زندگی می کند؟

از متن مقاله هم متوجه نشدم (چون سواد سیاسی ام به اندازه شما بالا نیست ) که شما با دروغ های آشکار که لااقل برای خودم و دخترم مریم روشن است از جمله دستگیری همسرم توسط فردی بنام محرمی از اعضای وزارت اطلاعات و از همکاران سعید امامی در نهمین روز به دنیا آمدن دختر کوچکترم نگرانی شما چیست؟ شما از شرکت در «پروژه های وزارت اطلاعات» سخن می گوئید اما حتی نتوانستید یک نمونه مشخص آن را امشخص کنید!. مشکل شما واقعا چیست؟ چرا از چنگ رژیم فرار کرده و دوباره انسانیت خود را پیدا کرده ایم یا چرا در عالم واقعیت مزدور رژیم نشدیم؟ واقعا هدف شما چه بود از نوشتن متنی چنین بدون هارمونی ؟

نوشته اید که نزدیک شدن به مجاهدین برای منافع زودگذر؟ خیلی خندیدم همه می دانند که هر چه به مجاهدین نزدیکتر باشی باید بهای بیشتری بپردازی از کدام منافع حرف می زنیذ ؟ علت دور شدن خیلی از دوستان همین نداشتن توانایی برای پرداختن بها بود چه جانی چه مالی و چه وقت گذاری و …. بود اما حداقل خوب است که همواره عدل و انصاف را در برخوزهایمان رعایت کنیم.

تاریخ از این دوران عبور می کند و واقعیت صافی و زلالی خود را نشان خواهد داد هر چند که از چشم خرزبین امروز هم خیلی از قضایا روشن و مشخص است.

باقر کچل_(کت و شلوار و کراوات را باور کنیم یال این ادا و اطوار لمپنی را) برگرفته از سایت مشرق

باقر کچل

در تمام مدت زندگی و ارتباط با جنوب‌شهر، از این شخص بدنام‌تر و رسواتر ندیدم.

بچه پاماشین بود. خیلی کوچک بودم و همراه پدر از گذر یحیی‌خان رد می‌شدم که دیدم چند نفری در کوچه جمع شده‌اند و به جمعی که در وسط کوچه به زدوخورد مشغول بودند نگاه می‌کنند، ولی کسی جرات نزدیک‌شدن به آنها را نداشت. پدر، آنها را شناخت و با عبور از میان مردم به طرف آنها رفت، من هم به دنبالش! وقتی به آنها رسیدیم که دیدیم یکی از آنها دیگری را لب جوی آب خواباند و چاقوی خود را به گلویش گذاشت.

پدر فریاد زد: اصغر، نکش! آن که چاقو دستش بود و دیگری را به زمین زده بود چاقو را از گلوی او برداشت ولی از روی سینه رقیب بلند نشد. پدر جلو رفت، با خشونت کارد را از دستش گرفت و او را از روی حریف بلند کرد. آن که به زمین افتاده بود،‌تقریبا از هوش رفته و وقتی هم که به خود آمد، زبانش بند آمده بود. معلوم شد اصغر همان «اصغر شاطر» معروف است که یکی از شریرترین و جسورترین لات‌های جنوب‌شهر بود. پدرش شاطر رضا، معروف به شاطررضا ریقو! بود و اصغر هم در اوایل معروف به «اصغرشاطررضا ریقو!» بود که کم‌کم‌ رضا ریقو را از آن حذف کردند و همان اصغر شاطر ماند. همسر قبلی پدرم خواهر او بود و او به مناسبت سن بیشتر و نسبتی که با پدر داشت حرف او را شنید و از قتل حریف درگذشت. تا آن موقع چندین سابقه قتل و جرح و زندان داشت و واقعا آن روز اگر پدر به داد حریف او نمی‌رسید، قتلی دیگر مرتکب شده بود.

آنکه به زمین افتاده بود «باقر کچل» نام داشت. او هم یکی از الوات جنوب‌شهر و همان موقع هم به بی‌غیرتی و کتک‌خوری و گداصفتی معروف بود و می‌گفتند دست‌ به فرارش هم خیلی خوب است! دعوا هم بر سر 10شاهی «شتیل» قمار بود که باقرکچل نمی‌خواست بپردازد! باری، باقرکچل کم‌کم به هوش آمد و اولین کاری که کرد این بود که روی پای پدر افتاد، گیوه‌های او را بوسید.
آن روز گذشت و بار دومی که باقرکچل را دیدم تقریبا 11-10 ساله و در آب‌منگل به شاگردی پدر و ولگردی مشغول بودم. اواخر تابستان و چند روزی بود که بوی پاییز می‌آمد.
(هنوز هم که هنوز است مثل همان زمان بچگی وقتی بوی پاییز را حس می کنم، غمی شیرین در اعماق وجودم جاری می‌شود، دلم می‌خواهد تنهای تنها در گوشه‌ای بنشینم و با این غم درد دل کنم!)
باری، فصل کباب‌پزی تمام شده بود ولی پدر اصرار داشت که در تمام فصول، مردم را کباب‌خور کند و لذا به پختن کباب ادامه می‌داد و شب‌ها همیشه تا بعد از نیمه‌های شب دکان را به امید فروش چند سیخ کباب باز می‌گذاشت. آن شب هم من و برادر و پدرم در دکان نشسته بودیم و فقط چراغ ما روشن بود. هیچ‌کس در «گذر» نبود و صدای پای عابری هم نمی‌آمد. ناگهان عربده‌هایی همراه با فحش‌های رکیک نسبت به «بچه‌»های آب‌منگل شنیدیم. برادر و من، اول خیلی ترسیدیم ولی دیدیم پدر با خونسردی نشسته و حتی به «گذر» نگاه هم نمی‌کند.

لات‌های آب منگل و پاماشین از قدیم با هم رقابت و خصومت داشتند و آن شب «بچه‌»های پاماشین برای «کنف»کردن هم‌قطاران آب‌منگلی خود، پس از مصرف الکل و مست‌شدن به آنجا آمده و آن سروصدا را راه انداخته بودند. در روشنایی چراغ دکان،‌ در بین آنها باقرکچل را شناختم. یک‌باره فریاد مخالفی با فحاشی نسبت به بچه‌های پاماشین از کوچه‌منگل شنیده شد و دیدیم چند نفری که آنها را هم در تاریکی نمی‌شناختیم به طرف قبلی‌ها هجوم آوردند.

اولین کسی که فرار کرد و رفقایش را تنها گذاشت باقر کچل بود! درگیری مختصری به وجود آمد و بقیه پاماشینی‌ها هم فرار کردند و آب‌منگی‌ها تا مسافتی آنها را تعقیب نمودند. معلوم شد جوانان آب‌منگل هم در جایی دیگر مشغول عرق‌خوری بوده‌اند و موقع آمدن وقتی به نزدیکی «گذر» رسیده بودند،‌آن سروصداها را شنیده و از همان جان به طرف دشمنان! حمله کرده‌اند. طبق معمول، آب‌منگلی‌ها در «گذر» جمع شدند و گفت‌وگو و خنده درباره رقیبان شروع شد و کم‌کم بعضی از اهالی محل که تا آن موقع نخوابیده و یا در اثر سروصدا از خواب بیدار شده بودند، ‌با چراغ‌های فانوسی به «گذر» آمدند و بگومگو تا نزدیکی‌های صبح ادامه یافت.

در بین لوطی‌های آب‌منگل «جواد زهتاب» را دیدم و معلوم شد باقرکچل زودتر از همه او را دیده و فرارش هم به همین دلیل بوده است. «جواد زهتاب» جوانی حدود 28-26 ساله، با قدی نسبتا کوتاه، سینه‌ای فراخ و سیمایی مردانه بود. می‌گفتند چندین‌بار با بچه‌های پا‌ ماشین درگیری‌هایی داشته و به خصوص باقرکچل ضرب شست او را چشیده بود، شغل او زهتابی یعنی کار در دباغ‌خانه و تهیه و آماده‌کردن روده گوسفند بود. خیلی خوش‌پوش بود (البته در فرهنگ «مشدی»ها).

وقتی سر «گذر» و یا هر جای دیگر (به‌جز محل کار) می‌رفت، لباسی سنگین می‌پوشید و کفشی مناسب به پا می‌کرد. یک دوچرخه هم داشت که هیچ دوچرخه‌ای مثل آن آذین‌بسته ندیده بودم و بعدها هم ندیدم. چهار بوق و چهار زنگ مختلف، چراغ‌های زیاد و رنگین و نواربندی مفصلی داشت. یک خورجین روی باربند آن بود که از جنس قالی خیلی خوب و به اطراف آن و همچنین جاهای دیگر دوچرخه هم منگوله‌های رنگارنگ آویخته بود. هرگز جواد زهتاب را سوار بر آن دوچرخه ندیدم، آن را به دست می‌گرفت، سینه را جلو می‌داد و پیاده راه می‌رفت!

باری، یکی از بچه‌ها در تاریک و روشنایی‌های صبح یک جفت گیوه پیدا کرد، گیوه‌هایی بزرگ و کهنه که از بیرون نواردوزی شده بود و معلوم شد متعلق به یکی از فراریان است!‌یک نفر پیشنهاد کرد گیوه‌ها را به بالای درخت بکوبیم که علامت فرار بچه‌های پاماشین باشد. این نظر فورا پذیرفته شد! و «اکبر لانتوری»، که به تازگی پدرش برای او لباس خریده بود بلافاصله از درخت نارونی که در سه‌راهی «گذر» قرار داشت بالا رفت و گیوه‌ها را به بالاترین نقطه تنه درخت کوبید. وقتی پایین آمد چند جای پیراهن و شلوارش پاره شده بود (اکبر لانتوری را در جلد اول2 معرفی کرده‌ام).

دو، سه روز بعد خبر آوردند که در پای باقرکچل یک جفت گیوه تازه دیده شده و همه فهمیدند که آن گیوه‌های به‌جا مانده هم به او تعلق داشته. اکبر لانتوری پیش من آمد و یک مقوای بزرگ هم آورده بود و گفت: روی این مقوا بنویس (گیوه باقرکچل). رنگ و قلم‌مو نداشتم، او فورا تهیه کرد و من هم نوشتم و او دوباره از درخت بالا رفت و مقوا را زیر گیوه‌ها کوبید و وقتی پایین آمد باقی لباسش هم پاره شده بود! تا مدت‌ها گیوه‌ها و نوشته بالای درخت بود و ما با نگاه به آنها می‌خندیدیم، تا یک روز صبح دیدیم که هردو ناپدید شده‌اند. معلوم شد باقرکچل کسی را فرستاده و شبانه آن مدرک رسوایی را برداشته و برده بود.

دیگر خبری از او نداشتم تا بعد از وقایع 28 مرداد سال 32 که یکباره (البته با نامی دیگر) معروف شد. تمام زمین‌های جاده خراسان که اکنون به خاوران معروف است به نام او شد. گاراژ بزرگی باز کرد که اتوبوس‌های خط مشهد و شهرهای بین راه تهران ـ مشهد از آنجا حرکت می‌کردند. حمام بزرگی در میدان خراسان ساخت و به نام خودش معروف شد، رییس شهربانی، شهردار تهران، بعضی از نمایندگان مجلس و «کله گنده‌ها» برای افتتاح آن حمام حضور یافتند! در روزنامه‌ها (البته به‌صورت رپرتاژ آگهی) از خدمات او به مردم جنوب شهر تعریف‌ها کردند! نمی‌دانستم این شخص کیست و وقتی فهمیدم که او همان باقرکچل است، شاخ درآوردم!! در جنوب شهر هرکس که او را می‌شناخت از خود می‌پرسید باقرکچل این ثروت را از کجا آورده؟ تا اینکه یک روز «حسن سعله‌ای» این معما را برای پدر حل کرد. حسن سعله‌ای یکی از گردن‌کلفت‌های سیاست‌باز جنوب‌شهر بود که بعد از

28 مرداد سرپرستی موقوفات سیداسماعیل را هم به دست آورده بود. با پدر خیلی دوست بود. کمی بعد از 28 مرداد محل کلانتری شش را که خانه‌ای بزرگ بود و در کوچه‌ای مقابل خیابان خراسان قرار داشت، خریده و در نتیجه تقریبا با ما همسایه شده بود. با علی امینی و کهنه سیاست‌بازان مثل قوام‌السلطنه و دیگران روابط عمیق داشت. موقعی را به یاد می‌آورم که علی امینی در پارک امین‌الدوله که از املاک خانواده خودش بود، منزل داشت و آن پارک مثل یک کلوپ حزبی در دروازه شمیران مرکز زدوبندهای سیاسی او بود. اوایل سال‌های 1340 بود و آمریکایی‌ها اصرار داشتند یکی از عوامل خودشان نخست‌وزیر شود، چون طبق «سنت» همیشه ایادی انگلیس به این مقام می‌رسیدند. در بحبوحه فشار آمریکایی‌ها، روزی همه روسای اصناف را به پارک امین‌الدوله دعوت و از آنها پذیرایی کردند. پدر که رییس صنف پزنده بود از دعوت‌شدگان بود. وقتی پدر به خانه برگشت گفت: دکتر امینی سخنرانی کرد و در پایان سخنرانی او حسن سعله‌ای از بین حضار برخاست، نزدیک او رفت و یک حلقه انگشتر با نگینی درشت در دست امینی کرد و گفت: این انگشتر صدارت است! چند روز بعد امینی نخست‌وزیر شد!

باری، روزی حسن سعله‌ای در خانه ما برای پدر تعریف کرد که شب 28مرداد اردشیر زاهدی با قرار قبلی به خانه من (حسن سعله‌ای) آمد و پول زیادی برای لات‌ها آورده بود و سران آنها هم در خانه من جمع شده بودند. علت این گردهمایی هم آن بود که من چندین‌بار به آنها گفته بودم اگر در روز 28مرداد شهر را با ایادی خود شلوغ و خانه مصدق را غارت کنند، اردشیر زاهدی پول زیادی به آنها خواهد داد ولی آنها باور نمی‌کردند. در نتیجه مجبور شدم از زاهدی بخواهم خودش را با پول‌ها به آنها نشان دهد. وقتی هم که آنها زاهدی و پول‌ها را دیدند. من گفتم: پول‌ها پیش من می‌ماند و فردا پس از اینکه کارها به نتیجه رسید آن پول را به شما می‌دهم و آنها هم قبول کردند. می‌ترسیدم. آنها پول را بگیرند و فردا نیایند! باری، دو روز بعد از 28مرداد پول‌ها را (که همه اسکناس‌های درشت و با همان بسته‌بندی بانکی بود) در دستمال بزرگی پیچیدم و طبق قرار قبلی به قهوه‌خانه‌ای در خیابان خراسان رفتم. البته سهم خودم را از آن برداشته بودم. وقتی دستمال پول را که هنوز بسته بود روی میز و میان آنها گذاشتم ناگهان باقرکچل آن را برداشت و مثل برق فرار کرد و تا دیگران آمدند به خود تکانی بدهند، مخفی شده بود. هرچه گشتند او را پیدا نکردند و کم‌کم مامورانی از شهربانی آمدند و لات‌ها را به‌شدت تهدید کردند که هرکدام از آنها مزاحم باقر بشود، سروکارش با رییس شهربانی خواهد بود. معلوم شد باقر مبلغ قابل‌توجهی از آن پول‌ها را به رییس کلانتری محل داده و پشتیبانی همه‌جانبه آن اداره را به دست آورده است. با کمک شهربانی و دیگر سازمان‌ها (که البته از همان پول‌ها در آنجاها هم خرج می‌کرد) سند مالکیت تمام زمین‌های خاوران را از ثبت گرفت. آنها را به قطعات زیاد تقسیم کرد،‌ تعدادی از قطعات را فروخت و در قسمتی از زمین‌ها خانه و دکان زیادی ساخت که آنها را هم یا فروخت و یا اجاره داد. حمام و گاراژ سابق‌الذکر هم از همین پول‌ها ساخته شد.

تا از یاد نبرده‌ام، به شرح آخرین ملاقات خود با باقرکچل می‌پردازم؛ سال 1333 بود. اواخر آبان‌ماه و برای خدمت وظیفه عازم مشهد بودم. پدر نیز مرا همراهی می‌کرد. باقر تازه گاراژ خود را ساخته و به حمل‌ونقل مسافر پرداخته بود. پدر پیشنهاد کرد از گاراژ او که نسبتا نزدیک خانه ما بود برای این مسافرت استفاده کنیم. وقتی به گاراژ رسیدیم که اتوبوس مشهد پر از مسافر و بار مسافران نیز در باربند آن کاملا بسته‌بندی شده بود.

وقتی باقر پدر را دید و پس از تعارف‌های معمولی از نیت مسافرت ما آگاه شد، فورا به یکی از اطرافیان خود دستور داد دو مسافر پشت‌راننده را از اتومبیل پیاده کند و بارهای آنها را هم از میان باربند بردارد و جای آنها را به ما بدهد! و به آن مسافران بلیت فردا را بدهد. پدر که می‌دانست مسافران، که از یکی، دو روز پیش به گاراژ آمده و جا تهیه کرده‌اند، چقدر از این بی‌عدالتی ناراحت خواهند شد، با اصرار او را از این کار بازداشت و گفت ما فردا برای مسافرت می‌آییم و بهتر است اتوبوس با همان سرنشینان حرکت کند. فردا هم از سفر توسط آن گاراژ صرف‌نظر و به یکی از مسافربری‌های خیابان ناصرخسرو مراجعه و با آن حرکت کردیم. باری، باقرکچل خیلی ثروتمند شد. ولی همان فرد بی‌آبرو و رسوا باقی ماند. نمی‌خواهم درباره بدنامی‌های بعدی او چیزی بگویم. چون به هر حال بازماندگانی دارد، و حتی‌ نامی را که بعدها به آن معروف شد، ننوشتم و مسلما خیلی از اشخاص نمی‌دانند که این دو نام، از آن یک نفر است. وقتی باقر در‌گذشت حتی یکی از لوطی‌های آبرومند تهران در مراسم ختم او شرکت نکرد.

ناهید همت آبادی: بهانه های بیهوده

 

هرچه میگویم در زمانه رذالت پیشگی که ”انسان فروشان“، شیادان و ”برده داران دیژیتال“ همه ارزشها را درهم ریخته، تعریف واژه ها را واژگون ساخته و سهم معصومیت و صداقت انسان معاصر را به بازی گرفته اند، برای هر سوژه ساده حساب شده از من اینقدر بهانه نگیر، اصلا به خرجش نمیرود و با آنکه میداند گرچه من البته نسبت به خودش، آدمی کم سواد محسوب میشوم، اما کلا بیسواد یا هیچ نخوانده و ندانسته نیستم، تازه با وسواسی هم که در همه کارها بخصوص قلم فرسایی گاه و بیگاه دارم، هنگام نوشتن یا بیان کلمات هرگز سرسری یا به سهل انگاری با آنها برخورد نمیکنم و تا وسعت معنای تمام و سهم ثقل بار آنها را به دقت ادا نکرده باشم، به کارشان نمیگیرم. با اینهمه از من مرتب ایراد میگیرد که شأن حروف را در به سخره گرفته و بدون هیچ رودربایستی،”مفهوم واژه ها“ را صرفنظر از صعوبت آنها، در راستای خواسته های خاص خود از جمله اهداف سیاسی استفاده کرده و میکنم. بگذریم…….چون من بهرحال بی توجه و بی هیچ اعتنا به انواع ایراد یا بهانه های از این دست آنهم از جانب چنین ادبا و فقهای(عبادی ـ سیاسی)، حرف، کار و زندگی ام را بر پایه و ارکان و رسم و آداب انسان متمدن آزاد، ادب و تجربه های ملموس پی میگیرم و میسازم، نه تکذیب، خوشآمد یا نفی و انتقادهای منفی این یا آنان.

راستش اما چنانچه بدون زیاده گویی بخواهم برگردم سر اصل مطلب، کل این ماجرا از اول تا همین حالا هم نه بر عهده من بلکه به همین مستر سفیر برمیگردد که درباره او در بدو امر، جدا هیچ نمیدانستم جز اینکه اول سبز بوده و خیلی هرز، بعد ”زرد کرده !؟“ و بعد سفیر در کشوری شده و آنجا هم از بس” گل کاشته!؟“ عزل شده و خلاصه حالا سفیر سه سر است یک سر از جانب سازمان ملل و سفیر”دو سر طلای خلفای ایران و عراق“ در بغداد. من البته بعد از اینکه بتدریج و به یمن افشاشدن تبحر و تخصص وی در فتوشاپ، شیادی، شارلاتانیزم و شامورتی بازی های حقوق بشری آنهم از نوع ( فقاهتی ـ مالکی)، با این پدیده غریب و بغایت وقیح صادراتی سازمان ملل بیشتر آشنا شده و پیامد سایر گفتار، اعمال و کردار جنایتبار او را نیز پی گرفتم، ضمن رفع هر شبهه و شک در ذهنم، ظن دیرینه ام نسبت به این امر نیز به یقین تبدیل گردید که وقتی رگه هایی از گنداب سیاسی تا بطن ارگان های جهانی، جریان مییابد، صاحب عِلّه ها نیز عمدا زبان در کام کشیده و لال، چشم بسته و کورشده و بیشرمانه فقط نشخوار واژه ها را جایگزین عمل و رفتار شرافتمندانه میسازند. وگرنه چطور میشود که نماینده مثلا ویژه رئیس سازمان ملل، سرنوشت و زندگی پناهندگان کشوری را که شهروندانش برای نجات جان، از آن حکومت به سرزمین دیگری گریخته اند را دربست در اختیار دولت جنایتکار همان کشور و تیول دست نشانده آن قرار دهد یا در نقش مهم مقام مثلا عالیرتبه یک سازمان بین المللی، یک سال آزگار با نشخوار یاوه های دروغ از نوع رمّالان ”ولایت مدار“ و ایفای نقش فعال دلال مُحلل، به خیانت و جنایت بی وقفه در حق همین پناهجویان اقدام نموده و بی رعایت ظاهریِ حتی اندک پرنسیب روابط متداول بین الملل، شأن خانه ملتها را لگد مال و رئیس مربوطه را نیز تماما بی حرمت و حیثیت گرداند با آنکه فریاد خشم و تقبیح همه طیف های مردمان شرافتمند در جای جای جهان و انبوه آزاد مردان و زنان نیز به گوشش رسیده و گرچه از این افشاگری سخت برآشفته و حتی گاهی یقه دریده اما باز با استناد به دروغ پردازی های حرفه ای و ادامه اَعمال پلید او پیداست که مزورانه و مزدورانه به فرمان رهبر فارسی زبان و دستآموز عرب زبان او همچنان در تدارک انجام جنایات دیگری بر ساکنان اشرف و لیبرتی میباشد.
ورود زوجه مکّرمه هم به گود فضاحت بار” سفیرانه “، پس از جنایت خونبار موشک باران لیبرتی و موضع گیری حساب شده و رذیلانه او اما بار دیگر پرده های واهی و احتمالی ابهام را نه فقط درباره مأموریت سفیر خیلی ویژه دبیر کل ملل برای توطئه های خونبار آتی و قتل عام مجاهدین، به کنار زد بلکه حقیقت موجود را نیز تمام عیار در معرض آگاهی و افکار عمومی برجسته ترین سیاستمداران شرافتمند جهان و همه آزادگان نهاد که حذف تنها آلترناتیو منسجم و قدرتمند ملایان یعنی مجاهدین و مقاومت سازمان یافته دمکراتیک و سراسری ایران بر علیه بنیادگرایی افسارگسیخته، به هر بها، نه فقط یگانه خواست و هدف پدرخوانده تروریسم در ایران بلکه خواب پنبه دانه مماشات گران و به تبع آن لابی های فرنگی یا ایرانی ـ از نژاد احمدینژاد ـ نیز میباشد که پس از ارتکاب انواع خیانت و جنایت در حق مردم ایران با حمایت از فاشیسم دینی طی سی و پنج سال اما بعلت ناکامی در این امر ـ به یمن ایستادگی خونبار نسل اشرفیان ـ حالا پس از انجام دو قتل عام و موشکباران جنایتکارانه  لیبرتی و بی عملی محض در قبال آن، دوباره میخواهند تداوم این جنایات را اما اینبار با دلالی و واسطه گری سفیر مخصوص دبیرکل به انجام رسانده و سپس با بهره گیری از هوچی گری و شارلاتان بازی ذاتی و حرف های او موضوع را لوث نمایند وگرنه که افکار آزاد جهان میبیند، میشنود و میفهمد که موضوع اشرف و لیبرتی، بحث و اقدام پیچیده و سختِ پذیرش و اسکان سه هزار پناهجو در یک گوشه امن دنیا نبوده و نمیباشد بلکه اصل حرف بر سر عدم پسند مقاومت ایران از دید سیاست بازان پلید و دلالان سود سهام و اسلحه و دقیقا به دلیل آزادی و دموکراسی خواهی و صلح جویی پیشگامان مقاومت مردم ایران است. و با آنکه تجارب بی نتیجه سه دهه  ” لاس زدنهای سیاسی“ با رژیم فاشیسم دینی، تنها دادن فرصت به آن برای دستیابی به سلاح اتمی و گسترش جنگ و تروریسم در کشورهای همسایه، منطقه و خیلی نقاط جهان می باشد با اینهمه باز آنچنان نرد عشق مماشات و حمایت پنهان و عیان با آن باخته و میبازند و آنقدر به او فرصت و زمان داده اند که بنیادگرایی هار دینی در رشد و شیوع گسترده و سریع حتی پیروان مذاهبی را که بنا بر باورها و اعتقادات خاص خود، ذبح جانوران و موجودات زنده را نیز مذموم و مردود میدانند، اینک به بهانه و با تحریکات مذهبی ملایان به کشتار یکدیگر و هموطنان واداشته است. بماند که برای جلاد عمامه بر سر ایران اما جز دستیابی به بمب اتمی و بقای رژیم های سوریه و عرا ق، راه تنفس و هوای دیگری باقی نیست که مجموع شرایط در این دو کشور و البته بیشتر در میهن که خیزش و قیام قریب مردم ایران با حمایت یکان های ارتش مردمی، این باریکه راه تنفس را هم قطع خواهد کرد چنانکه آثار آن نیز هماینک از رابطه” رهبر و ملیجک“، اوضاع سخت بهم ریخته، تهدید یکدیگر و سراسیمگی سرکردگان رژیم جهل و جنون خوب پیداست.
راستی حالا که صحبت درهم ریختن وضع رژیم و رهبر دستار برسر خون آشام آن گردید، یادم آمد که هنوز نگفته ام چرا مدتهاست کسی از من دایم بهانه میگیرد که جهان ادبیات و آداب کلمات را بهم ریخته ام. راستش اینست که یکبار به او گفتم: در رایش سوم که هیتلر رهبر بود مثل رهبر عمامه به سر ملایان و همه دستورها را او می داد اما همان وقت یک” گورینگ “ هم بود، ” هس“ هم بود، ” آیشمن“ هم بود و بخصوص”گوبلز“ وزیر معروف تبلیغات هیتلر هم بود که برای انجام مقاصد شوم تبلیغاتی و فراهم سازی زمینه کشتار، اعتقاد به” دروغ های هرچه بزرگتر“ داشت. اما من از وقتی جاده صافکن های بی رودربایستی کوبلر را برای انجام جنایتی دیگر بر اهالی اشرف و لیبرتی آنهم پس از حمله مرگبار به لیبرتی و موضع گیری های رذیلانه وی شنیده و دیدم و ازبس از او دروغ های شنائتبار از نوع” گوبلز“ برای انحراف افکار شنیدم، بخصوص وقتی که تصویر نحس اسلام پناهی او را با ریش وجین کرده، انگشتر عقیق و رذیلانه دست آویزان به ضریح امامان دیدم، چون رو در رویش نبودم و نیستم که توی چشمان وقیح اش زل بزنم و با تمام وجود به او بگویم:” ننگت باد“، ناچار بخاطر شباهت های شگفت انگیز گفتار و رفتار مستر سفیر با سلف همشهری، برحرف اول نام” کوبلر“ یک”سَرکَش“ و بر حرف آخر اسمش نیز یک” نقطه“ اضافه نمودم. حالا شما قضاوت کنید که این نام جدید، مستر سفیر را بیشتر و درست تر تعریف نمیکند!؟ خوب سر همین قضیه هم هست که گفتم یک نفر از من مدتهاست بهانه میگیردکه به حریم لغات تجاوز شده است!؟ من که حرفم را در هر حال و بیجواب اینجور بهانه جوییها همیشه به صراحت و سادگی میگویم اما شما نیز بی تعصب قضاوت کنید که این ایراد واقعی است یا ”بهانه ای“ مثل انواع دیگر برای واداشتن هرکس در نوع خود به سکوت تا واسطه های سبز سه سر ،روسپی های سیاسی و جلادان حقوق بشری آنچه دلشان می خواهد با ما بکنند و ما اصلا دم نزنیم؟

روزنامه السياسه کويت: زن مجاهد ايرانی – به قلم: سيد احمد غزالی

201333121232977378091096431

طی ديدارهای بسياری که با رزمندگان مقاوم ايرانی داشته ام و در خلال شرکت منظم در جلسات و کنفرانسهايی که در کشورهای مختلف اروپايی برگزار شده، من آموزشهای زيادی را از صدها تن از اين رزمندگان مقاوم ايرانی فرا گرفته ام. چونکه من فکر می کنم سرنوشت خلقهای ما در کشورهای عربی و اسلامی به همديگر مرتبطند. اين سرنوشت ها به طور خاص به آنچه که در کشوری به نام ايران گذشته و می گذرد در ارتباط است. نمی خواهم وارد جزئيات بشوم چونکه هر کاوشگری می داند که کشورهای عربی و اسلامی از سر کار آمدن خمينی در ايران بسيار تأثيرات منفی پذيرفته است. شکی ندارم که سرنگونی اين رژيم و ايجاد يک نظام دموکراتيک در اين کشور هم بر روی ما بسيار مثبت خواهد بود.

امسال در يک کنفرانس بزرگ زنان که توسط کميسيون حقوق زنان شورای ملی مقاومت ايران به مناسبت روز جهانی زن در روز 9مارس در پاريس برگزار شده بود، شرکت کردم. اين کنفرانس با حضور شخصيتهای سياسی و فرهنگی و مطبوعاتی بزرگی از فرانسه، آمريکا، آلمان، اسپانيا، انگليس و بلژيک و همچنين هيأتهای پارلمانی و فعالان زن از کشورهای عربی و اسلامی برگزار شده بود. سخنران اصلی اين کنفرانس خانم مريم رجوی بود که يک سخنرانی کاملی را از فهم مقاومت ايران در رابطه با نقش زنان در مقاومت و در جامعه ايران ايراد فرمودند.

روز بعد در جلسه ای در دفتر شورای ملی مقاومت در اورسوراواز در حومه شمالی پاريس شرکت کردم که در آن گروهی از فعالان زن عربی از کشورهای برادر در آن شرکت داشتند.

با اين که من با جايگاه زنان و نقش آنان به ويژه زنان مجاهد در جنبش مقاومت ايران آشنا هستم و آن را پی می گيرم، اما ديدم که جستجوی مسأله حقوق زنان در جهان عرب و اسلام به طور خاص با مبارزه زنان ايرانی برای کسب حقوق سياسی و فرهنگی و اقتصادی برابر با مردان مرتبط است. نمی توان اين حقوق را بدون پرداختن به يک نبرد جانکاه برای آزادی و دموکراسی که نزديک به پنج دهه است توسط مردان و زنان مجاهد ايرانی عليه رژيمهای شاه و آخوندها پيش می رود، محقق کرد.

ديدم که زنان غربی و عربی برجسته شرکت کننده در اين دو کنفرانس همه با من هم نظرند در اين باره که فاشيسم دينی يا حاکميت دين فروشان و يا رژيم تروريستی مذهبی حاکم هر چه که اسمش باشد، آن خطر و چالش بزرگ آزادی و دموکراسی و حقوق بشر به طور عام و خطر و چالشی برای حقوق زنان به طور خاص می باشد.

با اين فهم عميق معادله موجود در اغلب کشورهای عربی و اسلامی و اقليتهای مسلمان خارجه نشين و با يک نگرش جديد درباره آنچه که طی دهه های اخير در کشورهای عربی و اسلامی رخ داده، درمی يابيم که مرکز و کانون اين تفکر ارتجاعی و اين فاشيسم دينی همان رژيمی است که 35سال است در ايران حاکميت می کند. نيازی به تفکر بسيار و يا بحث نيست تا اين که بدانيم که پيشگيری از اين بيماری مسری و اين تهديد و رويارويی با اين چالش تنها در جنبش مسلمان ايرانی نهفته است که به ارزشهای اصيل دينی متعهد هستند. همان جنبشی که به دموکراسی و آزادی تا بن استخوان معتقد است واز يک پشتوانه مردمی ريشه دار که با خون بيش از صد هزار شهيد آبياری شده برخوردار است. همان شهدايی که از اين مکتب فکری فارغ التحصيل شده اند و برای تحقق اين آرمان جان خود را نثار کردند.

همان جنبشی که به رغم سرکوب مطلقی که آنها را بيش از سه دهه هدف قرار داده، توانسته است که مبارزه اش را ادامه داده و بعد از هر ضربه ای که به آن وارد شده توانسته است ققنوس وار از خاکستر خود دوباره برخيزد.

مشيت خدا بود که ما در ايران و فقط در ايران شاهد وجود جنبشی با اين خصوصيات باشيم که يک آلترناتيو واقعی را تشکيل می دهد که پايان دوران قرون وسطايی و سوء استفاده از دين و آينده ای از برپايی يک نظام دموکراتيک مردمی را بشارت می دهد. و اين نمونه ای است برای خلقهايی که هم چون خلق ايران که بيش از سه دهه است رنج می کشند. با تأسف بسيار در هيچ کشور ديگری بجز ايران چنين جنبشی با اين خصوصيات نمی بينيم. خصوصياتی که منجر به رهايی خلقهای ما از نيروهای قرون وسطايی که می خواهد به نام اسلام بر سرنوشت خلقها حکم براند و فرمانروايی کند. در حالی که اسلام و اصول اسلامی از اين کردار به دور است. برای گواهی کافی است اشاره کنيم به حوادثی که طی سالهای اخير در عراق و مصر و ليبی و تونس و يمن گذشته و آنچه که در کمين خلق سوريه برادر نشسته است آن هم بعد از اين دوران خونينی که قلب انسان را به خاطر آنچه که بر سر اين مردم آمده که تاريخ معاصر نظير آن را به خود نديده است، بدرد می آورد.

در اين جا می رسيم به آنچه که يک فعال زن سوری در يکی از اين دو کنفرانس ايراد کرد و گفت کشتار و سرکوب و تروريسم و محدوديتهای غيرانسانی که در کمپ ”ليبرتی“ عليه اعضای مجاهدين خلق اعمال می شود، مسأله همه ما خلقهای عربی و اسلامی و خلق ايران است. چرا که يک ارتباط و پيوند بين مبارزه زنان مجاهد ايرانی در کمپهای ”اشرف“ و ”ليبرتی“ با مبارزه زنان سوری و مصری و تونسی و.. ودوستداران آزادی در کشورهای عربی و اسلامی مختلف وجود دارد.

می خواهم که بر اين گواهی نکته يی را اضافه کنم که شهر ”اشرف“ نمود يک بلوغ اجتماعی بزرگی است چرا که الگويی است برای جامعه ای که اعضای مقاومت ايران در کشورشان می خواهند بسازند. شهری مدرن در ساختار و پيشرفت که نيازهای زندگی را از همه جنبه ها پاسخگو بوده است. مهمتر آن روابط انسانی حاکم بر اين شهر است که بر يک روابط بنا شده بر مساوات و برابری و احترام عقايد و اديان و مذاهب مختلف متکی است.

زنان هم نقش خاص خود را در اين جامعه پيشتاز دارند چرا که رهبری به دست زنان است. و مردان مجاهد با اراده مطلق خودشان شيفته پذيرش رهبری خواهران همرزمشان هستند. آنان اينطوری از سلطه مطلق مردسالاری و حاکميت تاريخی مردسالاری رها شده اند. و اين کيفيت رفتار انسانی به يمن رهبری خانم مريم رجوی رئيس جمهور مقاومت ايران صورت گرفته که توانسته است طی يک مبارزه حقوقی دموکراتيک بر سياست ظالمانه و وحشيانه غرب فايق آيد. سياستی که جنبش مقاومت ايران را در ليستهای مختلف تروريستی آمريکا و انگليس و کانادا و اتحاديه اروپا و.. برای رضايت و معامله با رژيم ايران قرار داد.

در اين جا به فهم معمای ديگری می رسيم. يعنی تمرکز بر رژيم حاکم بر ايران و دولت مالکی در عراق که با آن رژيم در حمله به مجاهدين خلق در اشرف و ليبرتی همکاری می کند. چرا که آنها می دانند مجاهدين خلق توانسته اند با خودکفايی در زمينه معيشتی و از خودگذشتگی در زمينه انسانی يک الگوی جديدی از مکتب انسانيت مترقی متمدنانه ارائه دهند. و رژيم ولايت فقيه تاب و تحمل اين حقيقت را ندارد. چرا که ولايت فقيه بر اساس حاکميت فرد و مخالفت با حقوق زنان و زن ستيزی به ويژه عليه آن زنانی که در جستجوی رهايی از يوغ استثمار و ظلم هستند، بنا شده است.

از اين رو همه زنان عرب و مسلمان فعال برای حقوق زنان بايد که يک انگيزه قوی از چنين الگويی بگيرند. می خواهم تأکيد کنم که اين دو جلسه که به آنها اشاره کردم و ترکيب شرکت کنندگان زن در آنها بشارت دهنده اين است که دوران پوشاندن جنبش مجاهدين خلق در آستانه پايان است و جهان شروع به سخن گفتن از اين تجربه غنی نموده است که ما مردم عرب و مسلمان بيش از ديگران به آن نيازمنديم.

ترديدی نيست که رژيم آخوندی قصد نابودی مجاهدين خلق را دارد و بيش از سی سال است که برای اين جنايت تلاش می کند. اوج اين تلاش بعد از جنگ ايران و عراق بود که دست به کشتار عليه هزاران هزار از زندانيان مجاهدين خلق زد و طی چند هفته 30هزار زندانی را به قتل رساند. آن وظيفه دينی و سياسی که بر دوش ماست، پشتيبانی از اين نيرو و حمايت از آن است. نبايد به رژيمهای حاکم بر ايران و عراق اجازه داد که به حملاتشان عليه آنان ادامه دهند و آنها را به قتل رسانده و مجروح سازند تا اين که اين الگو زنده و فعال بماند و بتوان از آن استفاده نمود.

نخست وزير سابق الجزاير، رئيس کميته عربی اسلامی دفاع از ساکنان اشرف.