وقتی همدست جلاد، روانشناس می شود (قسمت آخر)- علیرضا یعقوبی

 

Untitled-1

اسماعیل وفا یغمایی در بخشی دیگر از مقاله خود تحت عنوان «بیماران عقیدتی» می نویسد:

«مومنان این مکتب، از انجا که خود را «حق مطلق» میدانند و «هیچگونه اشتباه و خطائی» را در مورد «رهبر» و لاجرم خود در شناخت و داوری مخالفان امکان پذیر نمی دانند، در یک کنش و واکنش سریع و تاکید میکنم خطرناک روانی و شناختی، هر آنکسی را که مخالف و منتقد است، بلافاصله و برق آسا، بطور واقعی در پرده های ضمیر نوساخته خود، تواب، مزدور، بریده، آستانبوس ولایت میدانند. اینان صادقانه و بطور واقعی ما را این چنین میبینند و بین ما و پاسدارها و شکنجه گران رژیم تفاوتی قائل نیستند،معیار این دستگاه چنین است و با همین فونکسیون ذهنی افرادی را که در درون رژیم و یا مزدور بوده و اکنون سر اطاعت به آنان فرود آورده اند انقلابی و تکاملی میبینند. این چنین است که مصداقی و قصیم به مرحله جلاد و مزدور نزول کرده و در مقابل امثال یعقوبی ها انقلابی میشوند.» (۱)

درد بی درمان این جماعت یعنی «رهبری مجاهدین», در پرت و پلا گویی این افراد و کشیده شدنشان به عالم «توهم» نقش پررنگی در همراهی این جماعت با رژیم ولایت فقیه دارد چرا که همانطوریکه در بخش قبلی یادآور شدم، اصولا شخصیت ها و گروهها و جریاناتی که با نظامهای توتالیتری و دیکتاتوری می جنگند، ماهیتا نمی تواند «مطلق گرا» باشند. مطلق گرایی برخاسته از ذات و ماهیت دیکتاتورها و نظامهای توتالیتری است، اما نمی توان انکار کرد که اصولا شخصیت ها و جریانات و گروههای مبارز در قدم اول باید به «حقانیت» راهی را که انتخاب کرده اند به یقین رسیده باشند بالاخص آنکه افرادی و یا جریاناتی که بخواهند در مسیر مبارزه از هستی و جان خویش مایه بگذارند. قدم اول هر جانفشانی، یقین و باور به «حقانیت» راه و مسیری که آن فرد و یا آن جریان در پیش گرفته است، می باشد. بنابراین با باورها و اعتقادات نمی شود «هرهری مذهب» برخورد کرد و آن را در بازار مکاره سیاست به فروش گذاشت، سیاست اگر برای عده ای بعنوان یک شغل محسوب می شود در شرایط خاص ایران، یک اعتقاد و یک آرمان در مسیر رهایی و تحقق دمکراسی و آزادی است لذا با «سیاست بازی» نمی شود در زیر فشارها و شکنجه ها دوام آورد. اعتقادات راسخ و ایمان های قوی هستند که شکست ناپذیرند. شرط لازم برای رسیدن به «اصالت» و «حقانیت» باورها و اعتقادات، گذراندن مراحل مختلفی از آزمایشات و ابتلائات درونی است تا پولاد آبدیده میدان نبرد ساخته شود.

انکار نمی کنم که بوده اند افراد و جریاناتی که در قدم نخست علیه یک دیکتاتوری جنگیده اند اما در قدم بعدی خود به یک دیکتاتور تبدیل شده اند. از قضا آقای مسعود رجوی بارها در سخنانش تأکید ورزیده است بزرگترین ابتلا و آفت برای مجاهدین، دیکتاتور شدن است، تضمین دمکراسی آینده هم نه به قول و قرارهای امروزی بلکه رشد آگاهی های فردی و اجتماعی از یک سو و تدوین یک قانون اساسی مبتنی بر اصول و روابط دمکراتیک و شکل گیری نهادهای قانونمند مدنی و نظارتی بعد از سرنگونی رژیم کنونی از سوی دیگر است.

همانگونه هم که اشاره شد، کارتشکیلاتی و جمعی بدون انتقاد و انتقاد از خود معنی و مفهوم ندارد. ریز شدن در قضایا و جمعبندی از تمامی زوایای کار و حرکت و تبعیت از قانونمندیهای عام مبارزاتی و عدم تخطی از آن، برای به حداقل رساندن از ریخت و پاش ها و هزینه ها و تلفات و ترسیم راه آینده، لازمه اش جمعبندیهای مستمر و برگزاری نشست های توجیهی طولانی و گاها چندین روزه است و کسانیکه در درون روابط مجاهدین حضور داشته اند، بعینه شاهد این قضایا بوده اند. بنابراین آنچه که اسماعیل وفا یغمایی آن را «حق مطلق» می نامد، چیزی نیست جز «حفانیت» و «ایمان» به راه و مسیر و استراتژی و «اعتقاد» راسخ به پیروزی نهایی است. مجاهدین در این مسیر نشان داده اند که تا کجا به کلام و راه خود و «حقانیت» آن باور دارند و لحظه ای از تحقق آن کوتاهی نکرده و خللی بر اراده خود وارد نمی سازند. «هیهات منا الذله» در واقع تأکید بر همین واقعیت است. چرا که بنا به آموزه های دینی و تأکیدات بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران، بین «خلق» و «ضد خلق» و بین «ارزش» و «ضد ارزش» و بین «انقلاب» و «ضد انقلاب» چیزی بنام «سازش» وجود ندارد هر چه است یا مبارزه است یا پذیرش ذلت و خواری.

این جماعت نادم و بریده همواره از مواضع سازمان و مقاومت ایران از ۳۰ خرداد سال ۶۰ مبنی بر مقاومت تمام عیار در برابر فاشیسم مذهبی ایراد می گیرند اما از درک این واقعیت عینی و ملموس عاجزند که آنهائیکه راه و روش مجاهدین یعنی مقاومت تمام عیار را نپذیرفتند، چه آینده ای برایشان در رژیم ولایت فقیه رقم زده شد؟. امروز حزب توده و اکثریت و گروه امت دکتر پیمان در کجا هستند؟ در اوج اقتدار و پویایی یا در حضیض ذلت و خواری؟. اینجاست که ماهیت ادعاهای میان تهی افشا می شود و کف های جمع شده ناشی از سی و دو سال سرکوب و وادادگی در برابر آن به کناری می رود و زلالی حقانیت مقاومت و اصالت و پاکی آن اظهر من الشمس می گردد.

یغمایی ادعا می کند که مجاهدین و هواداران آنها تفاوتی بین این جمع یعنی اضداد مجاهدین و پاسدارها و شکنجه گرها قائل نیست. از قضا مواضع مجاهدین در طی ۳۴ سال گذشته حاکی از این واقعیت است که مجاهدین با هیچکس از اول به نزاع و دعوا و بحث و جدل بر نخاستند. آنها را با بحث های روشنفکری بی پایان از روز نخست، کاری نبوده است. درگیریها و مشغله های خاص خود یعنی «تضاد اصلی» جامعه را دارند و با هر که به این تضاد یعنی «تضاد اصلی» خلق و انقلاب، باور داشت، «سلام» گفتند. ولی با هر که با دشمن همراه شد و در اوج مقاومت و جانفشانی، در فقدان اراده و عزم لازم در خود برای مبارزه، یقه مجاهدین را گرفت برای روشن شدن مرزبندیها و صیقل زدن اراده ها در مسیر حل «تضاد اصلی»، به روشن شدن مرزها پرداختند. بنابراین جمع بستن فله ای «هر که با ما نیست پس بر ماست» برخاسته از فکر و اندیشه علیلی است که تاب مقاومت و پایداری ندارد. آیا طرح اوهامات بی پایه و اساس همچون «مرگهای مشکوک درون تشکیلاتی» و یا نامه ۲۳۰ صفحه ای مصداقی به آقای رجوی، انتقاد است؟ کجای تاریخ به چنین اتهامات رسوا و بی پایه و اساس و ادعاهای دروغین نام «انتقاد» گذاشته اند؟ یک نمونه از آن را در تاریخ بشر نمونه بیاورید!. به صف آنهایی که برای این خزعبلات سر و دست می شکنند و شما را «استاد» و «پژوهشگر تاریخ معاصر ایران» خطاب می کنند، نگاه کنید و در کنارش به جمع یاران مجاهدین نظری بیندازید. همین قیاس دو صف کافی است تا حقانیت و مشروعیت این دو دسته روشن شود. چیزی خیلی سخت و دشواری هم نیست. امر بدیع و خارق العاده ای هم نیست. یک سر طیف، محمد هنرمند اشرفی و خواهر سوسن اشرف نشان ایستاده و در طیف دیگر تمامی آنهایی که «پرچم تسلیم» و وادادگی را بر افراشته و همه را بهمراهی با این مسیر خفت بار دعوت می کنند.

اما وفا یغمایی چون از همین نگارنده به صورت جمع نامبرده است و جنت مکانانه خود را از دو تن دیگر از همراهانش جدا ساخته و برای آنها سابقه انقلابی گری قائل شده و بنده هم مسلما در مقابل آن مجسمه های فدا و مبارزه و انقلابی گری، ضد انقلاب هستم که قابل قیاس با آن دو تن نیستم، ضمن ابراز برائت از هرگونه برخورد فردی با شخص اسماعیل وفا یغمایی و دو تن دیگری که او نامبرده است و با تأکید بر اینکه هیچگاه ادعای انقلابیگری و …. نداشته و بدور از «خودشیفتگی» و «کیش شخصیت»ی که حتی در همین مثال اخیر موج می زند، باید شمه ای از فعالیت خودم را به اطلاع دوستان و خوانندگان مطلب رسانده و از اسماعیل وفا یغمایی و تمامی همپالکی هایش بخواهم که تمامی آنها تاریخچه مبارزاتی خود را رویهم گذاشته و به داوری عموم بگذارند.

بنده در خانواده ای چشم بجهان گشودم که پدرم تاجر خرده پایی بود که از بد روزگار به «ورشکستگی» رسیده بود، بطوریکه خانواده کوچک ما حتی هفته ها چیزی برای خوردن نداشت. روزگار گذشت و پدرم که یک مصدقی تمام عیار بلحاظ دیدگاه سیاسی بود، بعد از پشت سر گذراندن آن دوران، دوباره وارد کسب و کار شد. از او عشق به وطن و مردان بزرگی چون مصدق، فاطمی، کریمپور شیرازی و میرزاده عشقی و … آموختم.

سال ۵۱ برای ادامه تحصیل به تهران آمدم . در همسایگی فردی سکونت داشتم که در آن زمان دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران بود و بعدها در دولتهای رجایی و میرحسین موسوی به وزارت و صدارت رسید. از طریق او با دکتر شریعتی و آثارش آشنا شدم. در دی ماه سال ۵۲ بخاطر نوشتن مقاله ای بنام «غربگرایی» که از کتابی به همین نام از مرحوم جلال آل احمد اقتباس کرده بودم در ساعت انشای دبیرستان خوارزمی تهران، اولین سیلی را از یک «مأمور ساواک» خوردم.
حاصل همین مقدار از آگاهی، تشکیل تیم های مختلف فوتبال و پخش کتابهای مذهبی و زندگینامه و دفاعیات مجاهدین در بین جوانان بود و لذا درگیری هر چه بیشتر با ساواک.

از تابستان ۵۴ تا آذرماه ماه سال ۵۷ نه عمویی داشتم که سر و سری با ساواک داشته باشد که بخواهد آزادم سازد و نه خود عاشق چهره کسی بودم که بخواهم در زندان باقی بمانم!.

از آذرماه سال ۵۷ تا آخر آبان سال ۵۸، در صدها برنامه سخنرانی و گفتگو در حمایت از مجاهدین خلق ایران شرکت داشتم. با این توضیح که از شب ۱۸ اسفند ماه سال ۵۷ بعلت تشنج ناشی از یک بحث طولانی با مسئول دفتر حزب جمهوری اسلامی رودسر و همچنین عفونت عمیق گوشم، سمت راست صورتم فلج شد و این مشکل تا شهریور ماه سال بعد یعنی سال ۵۸ رنجم می داد.

وقتی در سال ۷۳ به ایران برگشتم و برای ذکر فاتحه ای بر سر قبر مادرم حاضر شدم با استقبال جمعی از دوستان و خانواده شهدای مجاهد خلق روبرو شدم که وقتی به تهران برگشتم ، حسین تقوایی کارمند وزارت اطلاعات طی تماس تلفنی اظهار داشت که ما انتظار این عکس العمل از جانب هوادران نظام را نداشتیم که طی طوماری به حضور تو بعنوان یک «منافق» در شهر خود اعتراض داشته اند و از من خواست که سفرهای آتی خود را به شهر محل سکونت خانواده ام بخاطر پرهیز از تشنج، کوتاه سازم.

آخر آبان سال ۵۸ برای پیگیری معالجاتی به آلمان رفتم و به عضویت انجمن دانشجویان مسلمان آلمانغربی آن زمان در آمدم. از ۳۰ خرداد سال ۶۰ بطور تمام عیار در خدمت تشکیلات در آمدم. حاصل این کار، حضور در دهها جلسه و نشست بعنوان سخنران و هزاران هزار ساعت حضور در کار مالی – اجتماعی در کشورهای آلمان، سوئیس ، دانمارک و هلند بود. بطوریکه وقتی در ایران توسط شخص محرمی بعد از دستگیری ام، بازجوایی می شدم با دو پرونده مواجه شدم. محرمی در توضیح آنها گفت که این کلاسور کوچک مربوط به پرونده تو در نزد ساواک و اینهم پرونده تو پیش ماست. با دهها نوار کاست ویدئویی و صوتی از سخنرانی هایم و از تظاهرات و مجموعه ای از گزارشات علیه خود که در چند کلاسور گنجانده شده بود، مواجه شدم.

البته دوست کذاب اسماعیل وفا یغمایی یعنی مصداقی ادعا کرده است که بنده توسط «سازمان اطلاعات موازی» وابسته به خامنه ای دستگیر شده بودم که باید یادآور شوم که بنده به دستور اخص سعید امامی و در اجتناب از همکاری با او دستگیر و شکنجه شدم. ادعاهای تماما کذب مصداقی را چه خود و چه همسرم و همچنین دخترم افشا کردیم. بطوریکه بعد از افشاگری دخترم این جماعت به تلاش افتادند تا از او بخواهند که نگارش مطلب از سوی خود را انکار کند و پرونده تمامی اینها نزد پلیس محلی اینجا موجود و در صورت دسترسی به ایرج مصداقی که گویا قرار است به انگلیس آمده، پیگیری قضایی نموده و خواهم نمود.

مضاف بر این بنده در فروردین سال ۶۳ با همسرم بطور غیابی ازدواج کردم و او در خرداد همان سال بعلت فعالیت در دو هسته مقاومت دستگیر و تا تابستان سال ۶۶ را در زندان اوین تهران بسر می برد و بنا به ادعای مصداقی چون بریده بود در آشپزخانه اوین بهمراه مجاهد خلق مهناز صمدی کار می کرد!. و تذکر لازم آنکه مجاهد خلق مهناز صمدی هم اکنون در کمپ لیبرتی بسر می برد.

بازهم باید اذعان دارم که افرادی که مطالبی کذب از اینجانب را در اختیار مصداقی قرار دادند، خود زمانی از محبتهای بنده و همسرم برخوردار شده و صرف هوادار سازمان مجاهدین بودن، بدون آشنایی قبلی در محل مسکونی ام اقامت داشتند. اصولا دو نوع برخورد می شود در قبال مشکلات و مسائل دیگران داشت، یکی همدردی ساده و دیگری تلاش در مسیر حل آنها. راه حل دوم مد نظر من بوده و هست و در برابر مشکلات دیگران، همواره نهایت تلاش و همت را در مسیر حل آنها بکار برده و هر فردی که برای حل حوائجش به بنده مراجعه کرده از نهایت مساعدتم برخوردار شده است. یکی از دوستان همین جمع چند سال قبل به خودم گفت که تو همواره «hilfesbereit» یعنی «آماده کمک» به دیگران بودی. این را دوستانی که مرا می شناسند، می توانند گواهی دهند.

مسلما هر انسانی بنا به تأثیری که در محیط زندگی خود بجای می گذارد از «جاذبه» ها و «دافعه» هایی برخوردار است. بنده هم از این قانونمندی عام در کنش و واکنش رابطه با دیگران مستثنی نبوده ام. بهرحال تمامی ادعاهای کذب مصداقی بعنوان «چو خود گویی و خودخندی، چه مرد خردمندی» تماما و بطور دربست، بخاطر یک ضدیت کور کودکانه با «رهبری مجاهدین» بدلیل حمایت هایم از مجاهدین و مقاومت ایران، مورد حمایت همه جانبه اسماعیل وفا یغمایی واقع شده است.

نا گفته نگذارم در جریان کار طولانی مالی و اجتماعی یک کلیه خودم را بخاطر عفونت شدید و مرمن، از دست داده ام و دوستانی هم که با بنده دیداری داشته اند، بعینه مشاهده کرده اند که از آثار شکنجه، یک کمر شکسته با مهره ای بد جوش خورده و از دست دادن شنوایی کامل سمت راست و استفاده از سمعک در سمت چپ گوشم را بهمراه دارم. شایسته است که اسماعیل وفا یغمایی از عرش به پائین آمده و کارنامه خود و کلیه همپالکی هایش را روی هم گذاشته و برای داوری خلق عرضه دارد تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

و اما اسماعیل وفا یغمایی در یک نعل وارونه زدن آشکار مجاهدین و حامیان آنها را دچار «بیماری روانی» دانسته و در این نوشته می خواهد از خود یک «روانشناس» خبره ، بدست دهد که توانسته علت مخالفت مجاهدین و هوادارانشان علیه خود و همپالکی هایش را روانکاوی کرده و علت آن را کشف کند. نتیجه این روانکاوی کشف بیماری روانی «اسکیزوفرنی » است. نگارنده بدون اینکه ادعایی در این زمینه داشته باشد و بخواهد خود را در جایگاه یک روانشناس قرار دهد، باید اذعان دارد که اصولا کسانی در معرض بیماری های روانی قرار دارند که به گوشه نشینی و انزوا پناه برده و کنج عزلت گزیده باشند. افرادی که بطور مستمر و آنهم در یک کار اجتماعی گسترده بسر می برند، مسلما از آنچنان نشاط و سرزندگی برخوردارند که بیماری مورد ادعای یغمایی راهی به این جمع ندارد. او در واقع نعل وارونه زده است. چرا که این انسانها باید سرشار از بارقه ی حیات و پویایی و قدرت اعتراض باشند که رژیم حتی بدون سلاح هم از آنها می ترسد و بعد از حمله دستشان را از پشت بسته و سپس آنها را به رگبار می بندد و مسلما کسانیکه با این جمع در تماس باشند، باید از این انگیزه و تلاش و پویایی و خلاقیت تأثیری پذیرفته باشند تا به درد امروزی یغمایی و مصداقی و همپالکی هایشان گرفتار نیامده باشند.

بهرحال با ضمیمه کردن دو عکس زیر قضاوت به عموم واگذار می شود که مجاهدین و حامیانش در ششمین دهه از عمرشان بیش از ۱۰۰ روز به اعتصاب غذا می پردازند،در معرض «بیماری روانی» قرار دارند یا شاعری که در فراق «زلف یار» و در منتهای ایزوله بودن به بازی با حیوانات روی آورده و در مرگ گربه اش با لودگی خاص، اعلام عزای عمومی می دارد ؟ که صد البته این به بنده و دیگران ربطی ندارد. آری وقتی وقاحت همدستی با جلاد در فراق «زلف یار» و در گوشه گیری و عزلت گزینی در هم می آمیزد باعث می گردد « چون قافیه تنگ آید/ شاعر به جفنگ آید». در چنین وضعیتی جفنگ و پرت و پلا گویی تنها کمترین عکس العملی است که فردی همچون اسماعیل وفا یغمایی بعد از بریدن از جمع و پناه بردن به خلوت خویش، دچارش می گردد. اثرات دیگر آن همدستی با قاتلان کسانی است که تا دیروز درباره آنها می گفت «اینها خواهران و برادران من هستند». این تغییر آشکار جبهه چیزی نیست جز آثار همان فراق «زلف یار» که شاعر حساس دیروز ما را در پشت پا زدن به تمامی گذشته به دامن همراهی با دشمن ضد بشری انداخته است و مسلما این می تواند راه به بیماری های روانی ببرد.

بگذارید درباره همین بیماری مطلبی از ویکی پدیا نقل کنم که مشخص می شود چه افرادی بیشتر در خطر این بیماری قرار دارند: «روان‌گسیختگی یا اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی (به انگلیسی: Schizophrenia) یک اختلال روانی است که مشخصه آن از کار افتادگی فرآیندهای فکری و پاسخگویی عاطفی ضعیف می‌باشد. این بیماری معمولا خود را به صورت توهم شنیداری، توهم‌های جنون آمیز یا عجیب و غریب، یا تکلم و تفکر آشفته نشان می‌دهد، و با اختلال در عملکرد اجتماعی یا شغلی قابل توجهی همراه است.»

خوب این تعریف از بیماری اسکیزوفرنی را با موقعیت امروزی این جمع و ادعاهای آنها مقایسه کنید. بطور مثال مقاله اخیر مصداقی را بخوانید و ببینید که اینها تا کجا در ضدیت با ارزش های انسانی به پرت و پلا گویی و بروز حرکات جنون آمیز پناه برده اند.

اسماعیل وفا یغمایی در همین مقاله نوشته است: «میدانیم بیماران اسکیزوفرن گاه بسیار خطرناکند یعنی در لحظه ناگهان ممکن است دچار این توهم شوند که ما میخواهیم آنها را از بین ببریم و پیشدستی کرده و به ما حمله کنند.
این واقعیت در مورد اسکیزوفرنهای سیاسی که در دستگاه شناختی و مکتبی خاص عقیدتی در طول بیست و هشت سال ساخته شده اند نیز صادق است.» (۲)

توهم ناشی از پیشرفتگی جنون و توهم را می بینید؟ باید به او گفت نه تو و نه تمامی آن جمع از این «جسارت» هرگز برخوردار نبوده و نخواهید بود که حتی توهم حمله به جمع یاران مقاومت را در مخیله تان بگنجانید. نسلی و سازمانی که «ماشالله قصاب» ها را جواب گفته است، از عربده ها و تهدیدهای «اسمال شاگرد قصاب» (۴) از جای نخواهد جنبید.مسلما اگر این را در «اشرف» و در دستهای بسته آن قهرمانان و سروهای ایستاده ندیدید اگر از «جرأت» و «جسارت» دوران همراهی با مقاومت چیزی در حد یک ارزن در وجود جمعتان باقی مانده باشد، سری به اعتصاب غذای اشرف نشانان در کشورهای اروپایی و یا کانادا بزنید. ببینید چگونه بعد از صد روز بر زندگی لبخند می زنند. می خواهند زمان و مکان را برای آزادی یارانشان بهم بدوزند. و هر مکانی را به «اشرف» و تبلور اراده و عزم و شکوفایی نبدیل سازند، جمع شما حتی این جسارت را هم ندارد که بخودشان هم آسیب رسانند. البته هیچگاه چنین آرزویی در ذهن هیچیک از یاران مقاومت ایران نمی گنجد. تمامی این گنده گویی ها ناشی از همان «توهم شنیداری» برخاسته از همان بیماری است که یغمایی عاجزانه تلاش نموده است به یاران مقاومت ایران نسبت دهد.

عمق بیماری را در این عنصر ببینید: «اینان ما را با نگاهی که کشیشان قرون وسطی نسبت به مرتدان دستگاه خود داشتند ، مرتد، ضد تکامل، شیطانی، مزدور و تواب،خائن، پلید و… میبینند. اینان بدون آنکه بتوانند دستگاه در حال پاشیدن ولایت فقیه و حکومتی که مورد نفرت اکثریت مردم ایران است برای یک عنصر سیاسی حسابگر فرصت طلب هم کششی ندارد چه برسد برای افرادی چون ما که در برابر زور گوئی و ناحقی برشوریده ایم ما را مزدور و خائن میبینند چون نمیتوانند جز این بیندیشند.» (۳)

کجای تاریخ کشیشان ادعای تکامل داشته اند که مخالفان خود را «ضد تکامل» بدانند؟. اصولا اعتقادات کشیشان بر اسکولاستیک بود یعنی ایستایی و نهایت خلقت را در همانی می دیدند که شاهدش بودند. به چیزی بنام تغییر و تبدیل اعتقادی نداشتند. گویا بیماری روانپریشی در شاعر دیروز ما به مرزهای خطرناکی رسیده است که حتی در اصول اعتقادی کشیشان هم دست برده است. نگرانی وقتی بیشتر می شود که او در لابلای همین چند جمله آثار همین بیماری که خود از آن نام برده در قالب «توهم» همچون «برابر زورگویی و ناحقی برشوریده ایم» بروز داده است. کدام «بر شوریدن»؟ آنهم در برابر «زورگویی» و «ناحقی»!. جز اینکه در پستو و خلوت خویش علیه مجاهدین و رهبری آن به نشر ترهات آخوند پسند روی آورده و نام آن را «برشوریدن» گذاشته اید. اینکه هنری ندارد. شما اگر در عالم واقع اهل «برشوریدن» آنهم در برابر «زورگویی» و «ناحقی» بودید که اینچنین یقه جریان در حال مبارزه و مقاومت در برابر «زورگویی» و «نا حقی» نمی گرفتید. اینکه کار شقی نیست. هزاران هزار شکنجه گر و آدمکش و قاتل و تیرخلاص زن از ۳۰ خرداد سال ۶۰ در این مسیر قبل از شما «برشوریده اند»!. قبل از شما لاجوردی و محمدی گیلانی و موسوی تبریزی و هزاران قاضی شرع و دادستان ضد انقلاب تا بازجو شکنجه گر و تیر خلاص زن علیه «زورگویی» و «ناحقی» مجاهدین و رهبری آن «برشوریده» بودند. از قضا شما دیر وارد معرکه شدید، نسل اول برشوریدگان خسته شده و از پای افتاده اند، رسالتشان را به شما بخشیده اند. اما در عالم واقع و بدور از دنیای «توهم» که یغمایی و دوستانش به آن گرفتار آمده اند، در واقع وادادگی این جمع و محفل در برابر «زورگویی» و «ناحقي» است که آنها را به گنداب تبدیل کرده است و در دست و پا زدن در این گنداب پرعفن، یغمایی و مصداقی به هذیان گویی و برون دادن دورونمایه خود پناه برده اند. وگرنه اگر حتی یک جو غیرت ایستادگی در برابر «زروگویی» و «ناحقی» در وجود تمامی جمعتان بود اینگونه به یاران دیروزتان حمله نمی بردید و به یک عمله در خدمت «دستگاه در حال پاشیدن ولایت فقیه و حکومتی که مورد نفرت اکثریت مردم ایران است» تبدیل نمی شدید. بماند که در غرق شدن در این گنداب بقول خودتان از «یک عنصر سیاسی حسابگر فرصت طلب» هم بسا بسا عقب مانده ترید.

بس کنید در دنیای پرتوهمتان، گندم نمایی و جو فروشی را. دکان اینگونه ادعاها سالهاست که به یمن خون خروشان شهدای مقاومت ایران، گل گرفته شده است. اینها تازه به ادعاهایی رسیده اند که بهشتی در سالهای ۵۷ تا ۶۰ می کرد. شما سی سال و اندی از تاریخ عقبید!. خریدار اینگونه کالاهای بنجل فقط «بیت رهبریي است که هنوز در پی هزاران هزار جنایت نتوانسته شعله های سرکش یک مقاومت و یک ایستادگی و پایداری را مهار کند لذا تا زمانیکه مقاومتی در جریان است، مستظهر به حمایت «بیت رهبری» باشید و تا می توانید در برابر «رهبری مجاهدین» برای مقابله با «زورگویی» و «ناحقی» برشورید تا صبح دولتتان بدمد.

گویا همدستی با جلادان در قتل عام مجاهدین از جمله ۵۲ شهید آخر خیلی به دهان یغمایی شیرین آمده است که می خواهد حامیان مقاومت را تحویل پلیس کشورهای اروپایی دهد. ببینید چه می گوید: « اسکیزوفرنهای سیاسی در حالت فردی حداکثر خطر فردی ایجاد میکنند که توسط پلیس و روانپزشکان حل و فصل میشود،و زیاد مهم نیست ، اما اگر سیستم چنین افرادی بر سر کار آید باید ملتی سالها و سالها بهای این بیماری سنگین را بپردازد.»

او تمامی ترس و وحشت خود را در پی تمامی کشتارها و قتل عام ها از مجاهدین بروز داده است، اما باید به او گفت، برود دعا کند که مجاهدین در صحنه باشند چرا که در آنصورت است، هنوز کسانی پیدا می شوند که برای ترهات او هورا بکشند وگرنه هم پشتیبانی «بیت رهبری» را از دست خواهد داد و هم همین چند هورا کش مقیم خارج را.

سرنوشت دهشتناک اسماعیل وفا یغمایی مسلما عبرتی است برای همه آنهایی که به روزهای بهتر ایران می اندیشند. روزهایی که دیگر در آن جایی برای زاغ و زغن و شغال و روباه نیست. جایی برای خمینی و خامنه ای و تفکرات مادون تاریخی نیست. جایی برای گندم نمایی و جو فروشی نیست. جایی برای سر بریدن بهترین فرزندان وطن نیست، جایی برای «خودفروشی» و خودعرضه کردن نیست و هر چه است اصالت است و شکوفایی و رشد و ترقی. اشرفیان و اشرف نشانها در پی این آینده روانند. شب هنوز ادامه دارد اما این جمع سحر و دمیدن افق صبح روشن رهایی را در پی تمامی آن قتل ها و کشتارها و این دسیسه چینی های یغمایی و مصداقی بعینه می بیند. شعار این جمع چیزی نیست جز تکرار شعری از همین اسماعیل وفا یغمایی که هنوز از جمع یاران دیروزش نبریده بود و در فراق «زلف یار» به بیماری امروزش گرفتار نیامده بود، آن را سروده بود. تاریخ و علت سرودن این شعر را خود یغمایی بهتر می داند. با این شعر که دیگر متعلق به یغمایی نیست، کلام را به پایان می برم. نام شعر «آن سحرگاهان که توفان را درو خواهید کرد» میدباشد. داستان غم انگیز دست در خون مجاهدین کردن. این داستان واقعی، سی و چهار سال و اندی است که تکرار شده است. اگر برای دیگران خوش یمن بود برای یغمایی و مصداقی و … هم عاقبت خوشی در بر خواهد داشت و این جمع عاقبت به خیر خواهد شد.

تا بکوبم به هم بنیان این این بیداد را
می دهم آواز در ژرفای شب پولاد را
زندگانی گرچه شیرین از شما، آیندگان
سوی من آرید یاران تیشه ی فرهاد را
تا به خون خون یارانی که در خون خفته اند
کینه ور در خون کشم همسفره ی جلاد را
آنکه از دشمن تبر بگرفت و برخاک افکنید
سروهای سبز باغ سرخ خونآباد را
غافل از آن کاندرین بستان هزاران بار دید
خصم خون آشام ما در مرگ ما میلاد را
ای تبرداران بگیرد باغبان باغ خلق
از شمایان خونبهای لاله و شمشاد را
سکه های خون هر سرو به خاک افتاده نیز
برکند از خیل بی بنیادتان بنیاد را
ما از آن هنگام کاندرین ره نهادستیم پا
جملگی گفتیم با خود هر چه بادا باد را
لیک یاد آرید کاندرین میدان خون
با شرار و شعله روی آریم این میعاد را
آن سحرگاهان که توفان را درو خواهید کرد
چونکه خود کشتید در این خاک بذر باد را.

پاورقی ها:

۱، ۲ و ۴- برگرفته از مقاله «بیماران عقیدتی» از اسماعیل وفا یغمایی

۳- ماشاالله قصاب مسئول دستگیری مجاهد شهید محمدرضا سعادتی.

 

Advertisements

۱۶ آذر و جنبش دانشجویی_ علیرضا یعقوبی

 

 

 

16a

۱۶ آذر، روز دانشجو، امسال زمانی فرا رسید که رژیم جاهل آخوندی در منتهای حضیض و درماندگی، در کنفرانس ژنو دست به عقب نشینی زد و تمامی دعاوی پیشین درباره غنی سازی اورانیوم را پس گرفت. این عقب نشینی آشکار را بعنوان سرحلقه عقب نشینی های دیگر به فال نیک می گیریم و جنبش دانشجویی با الهام از آن می تواند به احیاء و سازماندهی خود پرداخته تا زمینه ورود خود به جنبش همگانی سرنگونی را که بیشک در پیچ و خم حوادث پیش رو فرا خواهد رسید، فراهم آورد.

جنبش دانشجویی همواره در مقاطع مختلف تاریخی، نقش پیشتاز خود را در جنبش ها و خیزش های ملت ایران برای تحقق اهداف دیرینه آزادیخواهانه و عدالت طلبانه اش ایفا نموده است. نسل اول انقلاب بخوبی بیاد دارد که رهبران جنبش انقلابی در دهه ۵۰ یعنی بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران و سازمان چریکهای فدائی خلق ایران از دانشگاهها و از کلاسهای درس برخاستند تا به خلق محبوب خویش درس وفا و ایستادگی بیاموزند.

رژیم سراپا جهل و نادانی ولایت فقیه با اشراف به این واقعیت از همان اوان بنیانگذاریش با دانشگاه و دانشجو به ستیز برخاست. خمینی دانشگاه را «فاسد» خواند چرا که در آن جایی برای خرافه و جهل نبود. دانشگاه بنا به ماهیتش جهل ستیز و جبرشکن بوده و لذا رژیم آخوندی با بکارگیری تمامی عمله و اراذل و اوباش چماقدارش در پی یک اقدام ضد فرهنگی و ضد مردمی که بر آن نام «انقلاب فرهنگی» نهاده بود، دانشگاهها این مراکز ترویج علم و دانش را به بهانه فعالیت سیاسی بست.

در پی این اقدام بغایت ضد مردمی، دانشگاهها به محاق تعطیلی فرو رفتند و هزاران دانشجو ناچار به جلای وطن شدند. هزاران هزار دانشجو بعد از شروع مقاومت انقلابی از ۳۰ خرداد سال ۶۰ به تخت شکنجه بسته شده و به جوخه های تیرباران سپرده شده و یا به تیرک های اعدام بسته شدند. قتل عام سال ۶۷ بیشترین قربانیانش را از میان دانشجویان انقلابی کشور گرفت.

با بسته شدن دانشگاهها، جامعه ایران به قهقرا کشانده شد. جنگ ۸ ساله ضد میهنی با کشور همسایه عراق که عمدتا برای سرپوش گذاشتن از فوران خواسته های مردمی ادامه یافته بود، «جنبش دانشجویی» را در بازگشایی مجدد دانشگاهها دستخوش التهابات و دگرگونیهای ناشی از حواشی جنگ نمود. در غیاب انجمن ها و نهادهای پیشتاز در جنبش دانشجویی و در خلاء حضور نیروهای سیاسی انقلابی در جامعه و دانشگاه، این دوران از سیاهترین ادوار تاریخ جنبش دانشجویی در دنباله روی از سیاست های ضد مردمی رژیم ولایت فقیه محسوب می شود.

با پایان جنگ و مرگ خمینی، دسته بندیهای درونی رژیم راه به انشقاق در داخل رژیم برد و به تبع آن هر دسته و باندی تلاش کرد، دست به یارگیری در تنها تشکل قانونی در دانشگاهها یعنی «دفتر تحکیم وحدت» بزند و جناح های مختلفی در این تنها نهاد قانونی برای فعالیت دانشجویان شکل گرفت. نهاد علامه و نهاد پیرو علامه شیراز در پیروی از اصلاح طلبان و حمایت از باند حاکم ولی فقیه شکل گرفت و تلاش نمود جنبش دانشجویی را به دنباله روی از تصمیمات این دو جناح بغایت ارتجاعی و ضد مردمی که بطور آشکار در سرکوب جنبش دانشجویی در سالهای گذشته و بالاخص در انقلاب ضد فرهنگی نقش ایفا نموده بودند، وادارد.

دانشجویان مترقی در یک «بازتعریف» از ماهیت و اهداف خود و با درک موقعیت زمانی «جنبش ذانشجویی» سعی نمودند با نفوذ در جناح علامه دفتر تحکیم وحدت، برای پیشبرد اهداف انقلابی خود راهگشایی کنند هر چند فقدان نیروهای کارآمد و هدایت کننده سیاسی از یک سو و عدم درک روشن و شفاف و خلاق از «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» از سوی دیگر، مصدر ضربات فراوانی به جنبش دانشجویی در سال ۷۸ گردید که دامنه آن هنوز هم گریبان جنبش دانشجویی را رها نساخته است.

در فقدان نیروهای انقلابی و در تضاد بین جناحهای رژیم، در انتخابات ۲ خرداد سال ۷۶ جنبش دانشجویی به دنباله روی خودبخودی از باند مغلوب در رژیم که بر خود نام «اصلاح طلب» نهاده بود، کشیده شد. پیروی از سیاست های این باند و عدم اشراف از ماهیت و اهداف آن، جنبش دانشجویی را «وجه المعامله» در سیاست «فشار از پائين، چانه زنی از بالا»ی (۱) باند اصلاح طلب قرار داد.

با حمله نیروهای سرکوبگر انتظامی به خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران، آتش قیام دانشجویی شعله ور شد. دانشجویان اقدام به سنگر سازی در خیابانهای منتهی به کوی دانشگاه تهران نمودند. خامنه ای ناچارا تن به یک عقب نشینی آشکار داد. غدر و خیانت، خاتمی جنبش دانشجویی را قربانی سهم خواهی های داخلی و باندی رژیم ساخت. تظاهرات بیعت با ولی فقیه با شرکت تمامی باندهای رژیم، میخ آخر را به تابوت جنبش دانشجویی سال ۷۸ کوبید.

از آن زمان جنبش دانشجویی چه از درون و چه از برون دستخوش تحولات و حوادثی گردید که هنوز هم نتوانسته راه به یک «بازتعریف» از موقعیت جدید آن برد. عناصر واداده و تسلیم طلب، اینگونه وانمود کردند که دستیابی به استراتژی آزادیخواهانه و عدالت طلبانه از راههای انقلابی میسر نبوده و جنبش دانشجویی باید سیاست و تاکتیک «گام به گام» را در این مسیر در پیش گیرد. همان دیدگاهی که امروز جنبش دانشجویی را به دنباله روی از شعار پوپولیستی و بغایت سخیف «روحانی مچکریم» کشانده و آنها را از یک «عامل» در سازماندهی جنبش مردمی به یک «عمله» در دنباله روی از سیاستهای یک باند خاص تا استقبال از «ظریف» بعد از بازگشت از توافقات ژنو تا فرودگاه مهرآباد تهران کشانده است. مراسمات ۱۶ آذر امسال تبلوری از هژمونی این دیدگاه بر جنبش دانشجویی بود.

جنبش دانشجویی باید با درک جایگاه واقعی خود، عهده دار نقش «عامل» و «مولد» در جنبش ها و خیزش های مردمی در خلاء نیروهای انقلابی شود. راهکارهای مناسب برای بعهده گرفتن این نقش را بقدرت خلاقیت، باید خود جنبش دانشجویی یافته و تولید کند. این انتظار عبثی از دانشجویان انقلابی نیست. دوران دنباله روی از این یا آن باند درونی رژیم که جنبش دانشجویی را به حاشیه رانده و نقش کلیشه ای در تحقق اهداف باندی به آنها خواهد می بخشید، بسر آمده است.

صف مستقل جنبش دانشجویی لاجرم باید شکل بگیرد. یعنی در یک کلام سازماندهی و تشکل نهادهای انقلابی دانشجویی باید در دستور کار دانشجویان انقلابی و آگاه قرار بگیرد. هرگونه چشم امید بستن به باندهای درونی رژیم، سرکوب هر چه بیشتر جنبش دانشجویی و بالمال استیلای ضعف و عجز و نا امیدی و یأس را بهمراه خواهد داشت. پس شکل گیری نهادها و سازمانها و تشکل های مستقل دانشجویی را باید از اهم وظائف دانشجویان آگاه در این مقطع تاریخی دانست تا جنبش دانشجویی بتواند در پیچ و خم تحولات آتی که بیشک فرا خواهد رسید به انجام وظیفه تاریخی و ملی و میهنی خود قیام کند.

خامنه ای در عجز و ناتوانی و در وحشت از اوج گیری قیامهای مردمی در دیدار دیروزش با «شورایعالی انقلاب فرهنگی» رژیم از آنها خواست که نگذارند که «دانشگاهها جولانگاه جریانات سیاسی شوند». پیام این عجز و درماندگی را باید بخوبی درک و فهم نمود و در راستای اعتلای جنبش دانشجویی گام برداشت.

گروههای سیاسی انقلابی هم با توجه به شرایط امنیتی موجود و خلاء دراز مدت آنها در داخل و در نتیجه عدم تأثیر گذاری جدی آنها در جنبش های دانشجویی بعد از بازگشایی مجدد دانشگاهها، باید به تحلیلی جدید از مناسبات خود با جنبش دانشجویی دست یابند. بدلایل عدیده سازماندهی تشکل های هوادار در دانشگاهها بخاطر حساسیتهای موجود و فعالیت جاسوسان و عناصر وابسته به رژیم در دانشگاهها، محال و غیرممکن است. تشویق دانشجویان به تشکل پذیری مستقل از باندهای رژیم می تواند یک سیاست کارآمد در شرایط کنونی و موقعیت دانشگاهها و جنبش دانشجویی باشد. ارتباط با جنبش های دانشجویی مستقل و جهت دهی و سمت و سو دادن به اهداف و برنامه های آنها از سوی سازمانهای انقلابی و در رأس همه سازمان و ارتش محوری مقاومت یعنی «ارتش آزادیبخش ملی ایران» می تواند جنبش دانشجویی را یک مدار از وضعیت فعلی ارتقاء بخشد.

به یمن انقلاب انفورماتیک، شرایط برای برقراری ارتباط سیستماتیک با بکارگیری ضوابط و دستورالعمل های خلاق و پیچیده شونده امنیتی، فراهم آمده است. ارتباط سیستماتیک و ارگانیک بین جنبش داخل و خارج و امکان سازماندهی جنبش مستقل دانشجویی موجود است. بنابراین با درک شرایط نوین باید طرحی نو در مسیر تحقق آرمانهای آزادیخواهانه و عدالت جویانه ملت ایران در افکند. جنبش دانشجویی در جنبش انقلابی پیش رو، بیشک نقش هدایت کننده و عامل خواهد داشت. تنها در این صورت است که می توان و باید قیام پیروزمندی را شکل و سازمان داد. اینچنین باد.

پاورقی:

۱- دکترین اصلاح طلبان در انتخابات سال ۷۶ و طراحی شده توسط استراتژیست این باند یعنی سعید حجاریان معاون سابق وزیر اطلاعات در دوران وزارت محمدی ریشهری.

 

 

وقتی همدست جلاد، روانشناس می شود (۲)_ علیرضا یعقوبی

اسماعیل وفا یغمایی در مقاله ای تحت عنوان «بیماران عقیدتی» تمام تلاش خود را بکار برده است که نشان دهد تنها هنرش، فراهم آوردن زمینه قتل عام مجاهدین در یک کینه کشی فردی در فراق «زلف یار» نیست بلکه از مجموعه هنرهای دیگری هم برخوردار است، مثلا می تواند کلماتی همچون «فونکسیون» را بلغور کند و یا در زمینه روانشناسی هم بعد از مشاهده علائمی از روانپریشی در خود در فراق «زلف یار»، دست به تحقیقات زده و به نتایج مبسوطی هم رسیده است که خواسته نتایج همه این تحقیقات و کشفیات را یک جا و در یک مقاله تحت عنوان بالا و صد البته با فرافکنی به خورد خوانندگان کلیشه ای مطلبش بدهد که صد البته همواره یک نظر گذار حرفه ای بخشی از آن را تکرار می کند تا نشان دهد که نخوانده برای او هورا نکشیده است. در میان این جمع از قضا فردی بنام «آرون ایرانی» سالیانی است که در محیط مجازی بعنوان یک عمله وزارت اطلاعات آخوندی شناخته شده است.

شخصا بیاد آخوندهای تازه به میدان رسیده در سالهای دهه ۵۰ افتادم که بعد از حضور دکتر شریعتی در «حسینیه ارشاد» سعی داشتند به سخنانشان رنگ و لعب امروزی هم بدهند مثلا اسمی از یک اندیشمند و یا فیلسوف غربی بیاورند و از او جمله ای نقل کنند و به بسط سخن و شرح کشاف از آن بپردازند. مثلا با شکلی خاص نام «گوستاو لوبون» را ادا میکردند تا مخاطبش بداند که فقط این طرف در صورتش پشم نیست بلکه در کلاهش هم چیزی از آن دیده می شود. مسلما یک شاعر ایرانی باید ادبیات پارسی را پاس بدارد و از بکارگیری واژه های نامأنوس خارجی آنهم در یک متن فارسی پرهیز کند چرا که بقول معروف حرمت حرم بر متولی آن واجب است. وقتی در زبان فارسی، عبارات و واژه هایی همسان با کلمات خارجی داشته باشیم چه نیازی به بکار بردن واژه های خارجی جز برای خودنمایی است؟. بگذریم.

«خودشیفتگی» از سراپای این مقاله کوتاه می بارد. وقتی «خودشیفتگی» با روانپریشی ناشی از فراق «زلف یار» آنهم بعد از تجدید فراش در خارج از کشور در هم می آمیزد، ملغمه ای را پدید می آورد که آدمی را از یک شاعر انقلابی به سر حد یک «همدست جلاد» تنزل جایگاه می دهد و به همان اندازه با طیفی به وحدت نظر می رساند که شاخصه شخصیتی آنها در «لمپنیزم ناب» تبلور می یابد. و در وحدت فرهنگ این طیف حتی شاعر انقلابی دیروز را به مراجعه به فرهنگ معین هم می کشاند!.

او در «خودشیفتگی» مفرط گمان می برده: «اینها مطمئنا میدانند که امثال قصیم، روحانی، همنشین بهار، مصداقی، جمالی، یغمائی ،شکری، اقبال و…نه توابند نه از رژیم خوششان می آید،نه مزدورند و نه استانبوس ولایت فقیه، پس اینان که با کمال راحتی و آرامش وجدان این چنین میگویند و مینویسند، اینها مطمئنا میدانند که امثال قصیم، روحانی، همنشین بهار، مصداقی، جمالی، یغمائی ،شکری، اقبال و…نه توابند نه از رژیم خوششان می آید،نه مزدورند و نه استانبوس ولایت فقیه، پس اینان که با کمال راحتی و آرامش وجدان این چنین میگویند و مینویسند، آدمهای دروغگو و قدرت طلب و فرصت طلب بی پرنسیبی هستند که میخواهند مخالفان خود را لجن مال کنند ولی الان میخواهم با توضیح یک نکته روانشناسانه خاص بگویم که اشتباه کرده ام اینها واقعا آدمهای بدی به معنای معمول کلمه نیستند هستند که میخواهند مخالفان خود را لجن مال کنند ولی الان میخواهم با توضیح یک نکته روانشناسانه خاص بگویم که اشتباه کرده ام اینها واقعا آدمهای بدی به معنای معمول کلمه نیستند.» (۱)

خوب با این دیدگاه، او و همپالکی هایش انتظار داشته اند که در پی توطئه چینی و فراهم آوردن قتل عام اشرفیان از جمله قتل عام اخیر ۵۲ تن از آنها در شهر اشرف، چون از نظر اعضا و حامیان مقاومت ایران، این جماعت نه تنها «واقعا آدمهای بدی» نیستند بلکه «نه مزدورند و نه آستان بوس ولایت فقیه» و نه «آدمهای دروغگو و قدرت طلب و فرصت طلب بی پرنسیپی» هستند و تمامی اعمال و کردارشان علیه مجاهدین و رهبری آن برخاسته از منبع خیرخواهی و در جهت رضایت خلق و خالق است!، پس می بایستی از آنها تجلیل هم بعمل می آمده است. خوب مسلما وقتی این افراد با دسته گل اعضا و حامیان مجاهدین روبرو نمی شوند، با خود می گویند چه آدمهای قدرناشناسی حتما اینها از یک «بیماری روانی» رنج می برند که قدر جمع ما را نمی دانند و با ما اینگونه تنظیم رابطه می کنند. جلل الخالق، عمق «خودشیفتگی» را می بینید؟ طرف تا کجا به وادی و ناکجا آباد پرت افتادگی از واقعیات موجود در غلطیده است و به شعور اعضا و هواداران مجاهدین و مردم، توهین آشکار می کند و آنهارا فاقد هرگونه قدرت تشخیص می بیند و به چنین صغری و کبری بافتنی پناه می برد.

اما جدا از این ذهنیت و «خودشیفتگی» مفرط اسماعیل وفا یغمایی و رد گم کردن در همدستی با جلاد، واقعیتی است که در عالم خارج از ذهن او جریان دارد و بطور طبیعی مجاهدین و هوادرانشان و هر ذهن از آن تأثیر می پذیرد و لاجرم در مقابل آن اقدام به موضعگیری می کند. آن واقعیت چیست؟. آن واقعیت همدستی و همراهی رسوا و دهشتناک اسماعیل وفا یغمایی و مصداقی و همپالکی هایشان در قتل عام مجاهدین و دسیسه چینی و فراهم سازی اسباب یک جنایت هولناک است. بگذارید مثالی بزنم.

روزی از سوی سعید امامی و معاونش حاج رضا به هتل هما واقع در خیابان خدامی بالاتر از میدان ونک تهران احضار شدم. آنها بعد از شرح روایت فردی که گویا قبلا از اسرای جنگی بوده و مدتی را هم در یکی از پایگاههای مجاهدین گذرانده، از من خواستند که هر چه از فساد اخلاقی زهرا رجبی می دانم، برایشان شرح دهم. من در جواب گفتم حتی اگر در دورترین طیف هواداران سازمان چنین مسائلی مطرح بود، تشکیلات تا تعیین تکلیف نهایی، آن افراد را از خود دور می کرد. و اضافه کردم که در مبارزه اولین اصل شناخت دشمن است. شما باید از مجاهدین، شناخت درستی داشته باشید تا بتوانید با آنها مبارزه کنید. اگر مجاهدین اسیر اینگونه مسائل بودند که نمی توانستند در برابر شما مقاومت کنند!.

بهرحال گذشت تا اینکه دو الی سه هفته بعد در جریان ترور مجاهد شهید زهرا رجبی قرار گرفتم. خدا را شکر کردم که برای نجات خودم به پرت و پلا گویی دچار نشدم و برای روح بزرگ «خواهر فائزه» طلب آمرزش کردم اما پی به یک واقعیت تلخ هم بردم. و آن اینکه رژیم ولایت فقیه علیرغم تمامی جنایات بی پایانش، برای دست زدن به آنها بنا به قوانین شرعی، اقدام به کسب مجوز از یک مجتهد و مرجع مذهبی می کند. برای کسب این مجوز نیاز به مدارک و شواهدی است که باید از اطرافیان فردی که قرار است علیه او فتوای قتل صادر شود، فراهم آید. حال با این تجربه و نمونه عینی ببینیم که چگونه با ارائه مقاله «درباره مرگهای مشکوک درون تشکیلاتی» وفا یغمایی و یا نامه ۲۳۰ صفحه ای مصداقی به رهبری مجاهدین و انتساب جنایاتی همچون ادعاهای این دو نفر به مجاهدین و رهبری آن، شرایط کسب آن مجوز و فتوا برای قتل عام مجاهدین فراهم می آید. وقتی رژیم دستش به شخص مسعود رجوی نمی رسد و مسلما کسانی بوده اند که دستورات رجوی مبنی بر کشتن افراد درون تشکیلاتی را اجرا کرده اند و ۱۰۰ تن حاضر بعنوان «فدایی های اشرف» از خلص ترین مجاهدین با تاریخچه مبارزاتی روشن بودند که می توانستند دستورات رجوی را اجرا کنند.

توجه کنیم که کمیت و کیفیت جنایت اخیر اصلا قابل مقایسه با جنایات قبلی نبوده است. دشمن حتی اعلام کرده است که این کشتار در درون خود مجاهدین اتفاق افتاده است و سکوت مجامع بین المللی را هم در کنار عمق این فاجعه بگذارید، نتیجه گیری طبیعی چه خواهد بود؟ حتی سکوت مطلق در برابر اعتصاب غذایی که دارد به صدمین روزش نزدیک می شود. آنگاه است که ابعاد نقش امثال وفا یغمایی و مصداقی و دخالت آشکار آنها در این جنایت روشن می شود. بلحاظ حقوقی و جنایی هم این نقش یعنی معاونت در جنایت قابل پیگیری است. خوب باید چکار کرد؟ به مصداقی و وفا یغمایی و دیگرانی که در این جنایت نقش انکارناپذیر معاونت را ایفا کرده اند، دسته گل اهدا نمود و حلوا حلوایشان کرد؟ یا اینکه بعنوان یک انسان در مقابل آن به موضعگیری پرداخت و این نقش را رسوا و افشا نمود!.

انگار که این جماعت با عده ای کر و کور روبرو هستند که نه گوشی برای شنیدن و نه چشمی برای دیدن دارند و نه از عقلی برخوردارند که قدرت تشیخص این همکاری و همراهی با جلاد را دارند. اینهم انتظاری عبث و بیهوده است که برخاسته از یک ذهن بیمار است. ذهن بیماری که در فراق «زلف یار»، در یک کینه کشی آشکار به همکاری با دشمن و جلاد در می غلطد و چنان همچون کبک و اردک سر را در برف و آب فرو برده اند که متوجه نیستند که خلایقی به تماشای جگرسوزانه جنایت آنها نشسته اند.

این جماعت تا همینجای کار هم قناعت نکرده اند. حال اعتصاب غذای اشرفیان در لیبرتی را نشانه رفته اند. تحت این عنوان که جان آنها در خطر است و رجوی می خواهد با کشتن این افراد با اعتصاب غذا، شاهدان عینی جنایاتش را نابود سازد. خوب منطق را ببینید!. مگر تا امروز مجاهدین چگونه راه گشوده اند؟ جز از طریق پرداخت از خود؟. مگر اعتصاب غذا در مجاهدین چیز جدید و خلق الساعه ای است؟ مگر در جریان اخراج مجاهدین از فرانسه به گابن، مجاهدین در همین اروپا اعتصاب غذا نکردند؟ مگر در جریان ۱۷ ژوئن و توطئه اخراج خانم مریم رجوی از فرانسه، اعتصاب غذا نکردند؟ مگر در جریان گرونگیری اولیه از مجاهدین توسط دولت مالکی، مجاهدین دست به اعتصاب غذا چه در اشرف و چه در اروپا نزدند؟ خوب چرا اینها اعتصاب غذای مجاهدین در لیبرتی را بر نمی تابند؟ از حس انساندوستی این جماعت است؟ اینها از مجاهدین و هوادرانشان بیشتر نگران سلامتی ساکنان لیبرتی هستند؟ یا که نه. تا زمانیکه اعتصاب غذا هست از پروژه بعدی قتل عام خبری نخواهد بود. افکار عمومی جنایت تازه ای را بر نمی تابد. با عدم پایبندی آمریکا و ملل متحد به تعهداتشان و در خلاء حفاظت جدی از جان ساکنان لیبرتی، مجاهدین باید با اعتصاب غذا و پوست و گوشتشان از خودشان حفاظت کنند. آب شدن خواهران و برادرانمان را شاهد هستیم. به چهره محمد هنرمند اشرفی نگاه کنید. جز عرق شرم چه چیزی می تواند بر پیشانی یک انسان بنشیند؟.

دیروز در لندن بودم. نمی توانم آنچه را که بر جسم و جان عزیزان اعتصاب غذا کننده گذشته، به وصف و تصویر بکشم. زبانم الکن است و قلمم ناتوان. کار شاعران و نقاشان چیره دست است. کار مجسمه سازانی همچون استاد اولیاست. مجسمه ای از خواهر سوسن و دیگر یارانش کشیدن. اما بر عزم و اراده شان حتی اگر کوهها بجنبند خللی وارد نمی آید. سیاوش چنان شعار می داد که نه انگار ۹۴ روز است که در اعتصاب غذاست. این عزم برخاسته و نشأت گرفته از رزم مجاهدین و اشرفی هاست. تا این اعتراض بعنوان تنها سلاح مجاهدین است مسلما دشمن باید بطور تاکتیکی هم که شده عقب نشینی کند. این جماعت می خواهند این اراده را در هم بشکنند. صد البته که نمی توانند. اما تشبثات خود را بکار می برند. از جمله همین ادعای به کشتن دادن اعتصاب غذا کنندگان توسط رهبری مجاهدین. غافل از اینکه، این ادعا و منطق اگر حتی یک همصدا در بین مجاهدین پیدا می کرد لااقل در طیف افرادی که در همین ماههای اخیر به اروپا اعزام شده اند، می بایستی همراهی برای آنها یافت می شد. اما این جماعت را با منطق کاری نیست مسئله انجام مأموریت است آنهم به هر شکلی، این جماعت پیرو این کلام گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر هستند که «هر چه دروغ بزرگتر باشد به باور نزدیکتر است». لذا باید اینگونه تبلیغات شود که مقصر خدای ناکرده مرگ احتمالی عزیزان اعتصاب غذا کننده «رهبری مجاهدین» است. در حین ویرایش مقاله خبر رسید که فرزند خانم رجوی هم همزمان با حضور مالکی مزدور در تهران برای کسب دستورات جدید، به جمع اعتصاب کنندگان در لیبرتی پیوسته است. راستی چه مادر سنگدلی که برای پوشاندن جنایاتش حتی فرزندش را به کشتن میدهد!. زهی وقاحت و بیشرمی. این جماعت گسسته از خلق و انقلاب تا کجا سر در آخور ولی فقیه تهران کرده اند؟ خوب به زعم این جماعت چاره چیست؟ جز بالا بردن پرچم تسلیم و تن دادن به قضا و قدر و دست کشیدن از آرمان و راهی که تا امروز با سختی و مرارت پیموده شده است و همنشینی با این جماعت و تبدیل به یک زائده و غده شدن که اینهم نه شایسته مجاهدین است و نه هوادرانشان. هیهات منا الذله.

داستان روانشناس شدن اسماعیل وفا یغمایی هم جالب است از زبان خودش بشنویم: «خوب دقت کنید. باز هم تاکید میکنم خوب دقت کنید! باید هم از دنیای صرف سیاست و کشاکشهای سیاسی دور شده وبه دنیای روان و روانشاسی سری بزنیم. من خود سالها هم به دلیل کار شعر و بخصوص رمان و نیز درک کارکردهای انقلاب ایدئولوزیک مقولات روانشناسی برایم جالب بوده است اما نمیدانم که چرا دیر به این حقیقت رسیدم. دقت کنید و جدی بگیرید.
نیروئی که رهبرش در سال 1364 اعلام انقلاب درونی ورهبری عقیدتی کرد و از سال 1364 تا سال 1392 یعنی بمدت بیست و هشت سال با اعلام یک ایدئولوژی نوین که به روشنی در سالهای 1368 اعلام «جهانی بودن» آن در درون تشکیلات اعلام شد و مقوله «رهبری فرا خطا» که باید همه در او به «مرحله ذوب» برسند در دستور کار قرار گرفت و «بیست و هشت سال» شب و روزبا صدها و هزاران جلسه ریز و درشت برای جا انداختن این تئوری کوشش شد ،برخی افراد را بطور واقعی از نظر روانی و ایمانی بجائی رسانده که اساسا قدرت درک جهان معمول و انسانها را از دست داده اند و در جهانی با معیارهای خاص خود سیر میکنند و جدال من و شما با آنها جدال دو جهان بسیار متفاوت است.» (۲)

اسماعیل وفا یغمایی برای معرکه گیری همه را به دور «جعبه مار» فرا می خواند و همچون مرشدانی که دستها را بهم می کوبیدند و می گفتند که خوب نگاه کنید. این مار دو سر است که …. و البته ابتدا دوره ای هم می زد و از جیب خلایق در شوق دیدن مار دو سر، چیزی می کند! اما وفا یغمایی نیازی به آن کندن از جیب خلایق ندارد همینکه جمعی دورش گرد آیند برای او و رژیم آخوندی کفایت دارد. ناگفته نماند همانگونه که در اصل در جعبه مارگیری مرشد چیز خارق العاده ای نبود مطلب وفا یغمایی هم مطلب تازه ای با خود ندارد. بازهم تکرار می کنم تمام مطلب وفا یغمایی حاوی موضوع تازه ای جز آنچه که مجاهدین بارها اعلام داشته اند، نیست الا اینکه او ناصادقانه و فرصت طلبانه با شانتاژ و دروغ، خواسته قلب واقعیت کند.

انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین در سال ۶۴ به وسیعترین شکل ممکن توسط مجاهدین پوشش خبری داده شد. چه بسیار اعضا و هواداران مجاهدین با نامه نگاری به رهبری مجاهدین در برابر آن اعلام موضع کردند. نویسندگانی همچون شهدا ابوذر ورداسبی و محمد حسین حبیبی درباره آن قلم فرسایی کردند و در قدم بعدی با خون خویش بر اعتقاداتشان و دریافت هایشان از انقلاب درونی مجاهدین صحه گذاشتند و شعرایی همچون اسماعیل وفا یغمایی شعرها در رسای آن تحول ایدئولوژیک درونی مجاهدین سرودند و همه اینها وسیعا انعکاس یافت. بنابراین اسماعیل وفا یغمایی چیز جدیدی را کشف نکرده است که بخواهد با لودگی و معرکه گیری، گسستن خود از جبهه خلق و انقلاب را در فراق «زلف یار» توجیه کند. اما واقعیت چیست؟

اصولا انقلاب بدون نیروی انقلابی و تشکیلات و ظرف مناسب برای رسیدن به آرمانهای انقلابی، ممکن نیست. بزرگترین خلاء مبارزات ملت ایران از مشروطه تا تشکیل سازمانهای انقلابی مجاهدین و چریکهای فدایی خلق ایران از سوی انقلابیون و کارشناسان امورسیاسی ایران همانا عدم وجود یک تشکیلات مناسب و حرفه ای برای تحقق آرمانهای دیرینه ملت ایران بود، بطوریکه مجاهدین تمامی مواضع سیاسی شان از ۲۲ بهمن سال ۵۷ تا ۳۰ خرداد سال ۶۰، نشأت گرفته از این واقعیت بود که «تنها چنان رابطه ای از وحدت و تضاد با جناحین حاکمیت اصولی و منطقی و انقلابی است که من حیث المجموع به رشد نیروهای انقلابی که از مصادیق وجود و حیات انقلاب هستند، راه برد»(۳). این مبنای تحلیل سازمان و رابطه آن با رژیم و جناحهای درونی آن بعد از قیام سال ۵۷ بود.

ضرورت وجود تشکیلات انقلابی برای ادامه حیات انقلاب از چنان اهمیتی برخوردار است که همین اسماعیل وفا یغمایی در شعر «حصار» (۴) درباره اهمیت تشکیلات و سازمان انقلابی می گوید:

سربلند
سرخ
سهمگین
خیره سر
دلیر
آتشین
خون به روی خون، رگ به روی رگ
استخوان بر استخوان
سخت –
بافته
تافته به هم زتارهای آهنین
تنی به سنگ خاره و دلی ز ابر اشک و عشق
ایستاده ای
در هجوم دشمنان خلق استوار
بر ستیغ کارزار
ای حصار!
* * *
او خلاء وجود سازمان انقلابی را اینگونه در همین شعر توصیف کرده است:
– ای حصار
بی تو جبهه ی نبرد توده ها گسسته است
[همچو ابرهای پاره پاره و عقیم]
با تو جبهه ی عظیم خلق
همچو ابرهای بارور -خیزگاه آذرخش سرخ
بر حیات و هستی ستمگران
با تو دشمنان به بیم
با تو زندگی هماره در جهش!
با تو قلب رزم پرطپش! با تو فتح پیش روست
با تو قصه ی شکست توده ها –
سراب
با تو خلق رنجدیده همسفر
با هزاران کاروان آفتاب

خوب با همین تعریفی که اسماعیل وفا یغمایی از تشکیلات انقلابی به دست می دهد اگر انقلاب و ادامه آن را بالاترین مصالح خلق و ملت بدانیم و ارزشی بالاتر از آن را در تصور خود نگنجانیم، به اهمیت جایگاه تشکیلات انقلابی برای تحقق آرمانهای والای ملت ایران در مسیر استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی پی می بریم. لذا حفظ و ادامه حیات تشکیلات انقلابی، بالاترین ضرورت و وظیفه ممکن برای تحقق آرمانهای انقلاب است و بر تمامی خواسته های فردی ارجحیت مطلق دارد. یعنی باید سیاستگذاری در روابط درون تشکیلاتی چنان باشد که همواره و در هر شرایطی منافع تشکیلات را از اهم واجبات تصور نموده و این امر باید بعنوان اصل بنیادین از سوی افراد در درون تشکیلات پذیرفته شود که البته در جمع نیروهای انقلابی پدیده ای تازه و نوظهوری نیست. با این اصل باید یادآور شد که همانگونه که در عالم طبیعت با دگرگونیهای مختلف در چهارفصل روبرو هستیم یک تشکیلات انقلابی هم همواره بر یک مدار و آنهم مدار رشد و پویایی حرکت نمی کند. او با دشمنی درگیر است که کمر به نابودی آن بسته است و باید در برابر حوادثی که در اطرافش می گذرد، واکنش مناسب داشته باشد تا به وحدت خلاق با محیط دائما متغیر اطرافش برسد. یعنی دینامیزم و پویایی سازمان انقلابی تضمینی است برای ادامه حیات انقلاب که بقول وفا یغمایی با آن «خلق رنجدیده همسفر» است و بدین سبب «شکست توده ها – سراب». یعنی در قدم اول باید برای همسفری «خلق رنجیده» و بر هم زدن معادلات دشمن در راستای «شکست توده ها» و به «سراب» تبدیل کردن آن، تشکیلات انقلابی متناسب با شرایطی که در آن قرار می گیرد از خود عکس العمل نشان دهد و گاها پیشاپیش با امتحانات و آزمایش های درونی به سراغ ابتلائات و آزمایش هایی بیرونی رود که بیشک به او روی خواهد نمود. با این توضیح به سراغ انقلاب ایدئولوژیک درونی سازمان مجاهدین می رویم.

اصولا بزرگترین سرمایه یک جریان و سازمان انقلابی، برخورداری از اعضا و هوادارانی است که با الهام گرفتن از ایدئولوژی و آرمانی که سازمان برای تحقق آن تشکیل شده است، همواره آماده پرداخت هزینه و بهای لازم برای تحقق آرمانهایشان باشند. در برابر این سرمایه و دارائی و داشته، انبوهی از محدودیت ها و کوهی از مشکلات در برابر سازمان انقلابی قرار دارد بخصوص اگر این تشکیلات بخواهد با غولی برخاسته از اعماق تاریخ مبارزه کند. غولی که هیچ مرزی در دنائت و جنایت و کشتار و شکنجه نمی شناسد. به هیچ معیار و قانونمندی و عرف پذیرفته شده بین المللی، پایبند نیست. حقوق بشر را خوار و بیمقدار می شمارد و برای ادامه حیات انگلی و خفاش وارش حاضر به هرگونه جنایت و خونریزی است.

ببینیم چرا سازمانهای سیاسی در ایران بعد از ۳۰ خرداد سال ۶۰، یک به یک صحنه سیاسی و مبارزاتی را ترک گفته و انزوا و گوشه گیری را پیشه کردند؟ دقیقا بخاطر چاه ظلمت و جنایت رژیم بود. ظرفیت و توان و پتانسیل آدمی را هم حد و اندازه ای است. وقتی چاه جنایت و ظلمت و دنائت رژیمی همچون رژیم ولایت فقیه آنقدر عمیق است باید قله ستیغ حق طلبی و آرمانخواهی هم بسیار بسیار بالابلند باشد. و این ممکن نیست الا اینکه با صیقل زدن اراده ها. برای صیقل زدن اراده ها در مبارزه با خمینی و خامنه ای و «اصل ولایت فقیه» باید همواره تشکیلات و سازمان انقلابی را از کوره ای از آزمایش ها گذراند تا «فولاد آبدیده» و بقول وفا یغمایی «تنی ز سنگ خاره» شود تا دشمن نتواند ذوبش سازد و با پتک سرکوب و شکنجه و اعدام خوردش کند. انقلاب ایدئولوژیک سازمان در سال ۶۴ بعد از ۴ سال مبارزه با دهها هزار شهید و زندانی، با «دلی ز ابر و اشک و عشق» دقیقا برای ساختن «فولاد آبدیده» و «تنی ز سنگ خاره» شکل گرفت. رهبری مجاهدین از خود شروع کرد. خود را در جایگاه متهم نشاند تا در قدم بعدی اگر از دادگاهی که برای محاکمه متهمین تشکیل شده، سربلند بیرون آمد، از دیگران هم بخواهد با الهام گرفتن از بینه ای که آزمایشات را پشت سر گذرانده و از محاکمه تک تک افراد سربلند بیرون آمده، تعهد قبول کنند. تعهد جانفشانی در مسیر آرمانهای خلقی و انقلابی. آیا مجاهدین در این مسیر دچار اشتباه نشدند؟ چرا.

مگر مجاهدین به وحی منزل وصل بودند و یا ادعای تالی معصوم بودن داشتند؟ اشتباه طبیعت هر حرکت فردی و جمعی است. بخصوص آنهم در قالب تنها یک سازمان رزمنده و مبارز حاضر در صحنه. تکامل و ترقی از دل اشتباهات و جمعبندی آن بدست می آید. و در مورد اخص انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین چون نسخه از پیش پیچیده شده ای و تجاربی که بتواند با تمسک به آن از اشتباهاتشان بکاهند، وجود نداشت و مسلما بهای این اشتباهات را هم لاجرم تشکیلات و از اعضای خود می پردازد. این امری است پیش پا افتاده و حل شده در هر حرکت اجتماعی و دستجمعی.

اما آیا مجاهدین دچار اشتباه استراتژیک شدند؟ یعنی مبانی استراتژیک تحلیل آنها از ماهیت رژیم ولایت فقیه دچار اشتباه و یا نقصان بود؟ مسلما خیر. چرا که در آنصورت نمی توانستند از طوفانهای عظیمی که در مسیر مبارزه به آنها روی نموده است، بگذرند. مجاهدین با ماندگاری خود ثابت کردند که از روز اول در شناخت خمینی و ماهیت او و دیدگاهایش دچار اشتباه نشدند. شاید با زیگزاگ هایی در مواضع روز سیاسی روبرو بودیم امابخاطر مبانی محکم و درست تحلیل استراتژیکی، مجاهدین دچار اشتباه استراتژیکی نشدند لذا در صحنه باقی ماندند با همه بهایی که تا به امروز پرداخته و می پردازند.

این یک مرحله از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین بود. تبلور بیرونی آن را در تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران همگان به نظاره نشستیم. دو عملیات آنهم در دوران کودکی این ارتش، کافی بود که خمینی کابوس شکست را در خواب آشفته سرنگونی اش ببیند و از تمامی دعاوی و ادعاهای پیشین درباره جنگ از جمله «فتح بیت المقدس» و «رفع فتنه در سرتاسر عالم» و …. دست برداشته و بنا به ادعای خودش آبروی ناداشته اش را با خدا به معامله بگذارد و جام زهر آتش بس را سر بکشد.

خوب خمینی خواست با سر کشیدن جام زهر و قبول مرگ ناشی از آن، میراثی برای جانشیننانش برجای گذارد. هدف از قبول قطعنامه ۵۹۸ در یک کلام قفل کردن ارتش آزادیبخش ملی ایران در خاک عراق بود. خمینی در یک بده و بستان، مرگ را پذیرفت تا دشمنش را زمینگیر کند. این یک سرفصل تاریخی برای مجاهدین بود که آزمایش ها و ابتلائاتی را برای آنها بدنبال داشت. تشکیلات مجاهدین باید به استقبال آنها می رفت. باید قانونمندیهای این مرحله از حرکتش را هم خودش کشف می کرد. نسخه ای از پیچ پیچیده شده ای هم در برابرش وجود نداشت. ناظران و آگاهان سیاسی شرایط سختی را برای مجاهدین در آن مقطع تاریخی پیش بینی می کردند که بدون شک بود و نبودش را به چالش می کشید.

هنر رهبری مجاهدین چه بود؟ همانگونه که در سال ۵۴ مسعود رجوی تشکیلات مجاهدین را از کوران ضربه اپورتونیستی چپ نما عبور داده بود، بدان سیاق که همین تشکیلات را بهمراه مریم رجوی از کوره گدازان سال ۶۴ به سلامت بیرون کشیده بود و بدانگونه که در شب عید سال ۶۴، مسعود رجوی طی مراسمی در اور بیان کرده بود: «هر دوره تاریخی یک آزمایش خطیر در برابر سازمان قرار می گیرد»، حال زمان آزمایش فرا رسیده بود. آزمایش بود و نبود که در آموزه های دینی به آن «یوم الفرقان» می گویند. یا مجاهدین به این آزمایش و ابتلا پاسخ می دادند یا مسیر انزوا و انحلال را در پیش می گرفتند. این آزمایش سال ۷۴ بود. تعارف هم وجود نداشت. هزاران هزار رزمنده در خاک یک کشور بیگانه که مجاهدین، بالمال هیچ نقشی در اتخاذ سیاستهای دولت آن نمی توانستند داشته باشند اما در برابر هر فعل و انفعالی ناشی از مواضع دولت وقت عراق، ترکشش به مجاهدین هم اثبات می کرد. همچون اشغال کویت از سوی دولت وقت عراق و جنگ اول خلیج و لرزه ای که آن جنگ به سراپای ارتش آزادیبخش ملی ایران افکند و فقط در یک رقم انتقال صدها کودک به کشورهای امن ثالث و روبرو شدن با آتش بازی و بمباران با سلاحهایی که در عراق به محک آزمایش گذاشته شدند. بیماری سرطان بسیاری از رزمندگان ارتش آزادیبخش هم بخاطر در معرض اثرات شیمیایی و بیولوژیک استفاده از سلاح های غیرمتعارف، یک نمونه آن بود.

در همین شرایط مجاهدین، راه رشد و ارتقا را جستجو می کردند، تبدیل ارتش پیاده نظام به یک ارتش مکانیزه. در روابط درونی هم روشن بود که می بایستی برای ادامه حیات تشکیلات انقلابی، راه حل های مناسب ارائه می شد. مثل هر دوره و مرحله دیگر میبایستی هزینه و بهای این هدف یعنی حفظ وجود جریان انقلابی از سوی اعضای آن پرداخت می شد. مسلما «شرایط فترت » عارضه های خاص خود را دارد. بزرگترین عارضه این دوران «انحلال طلبی» است.«انحلال طلبی» اشکال و فرم های مختلف دارد. ایجاد این ذهنیت که حال در عراق قفل شده ایم، باید این کشور را ترک کنیم بدون اینکه جوابی به اینکه «چه باید کرد؟» داده شده باشد. این برخورد خودبخودی و عکس العملی یک شکل و فرم از پدیده «انحلال طلبی» است. در این مرحله هرگونه تحلیل از شرایط و موقعیت سازمان که از مبانی منطقی و اصولی برخوردار نباشد، یک حرکت ساختار شکنانه و انحلال طلبانه محسوب می شود که ریشه در فردیت و راحت طلبی دارد. این امری است بسیار ساده و پیش پا افتاده.

در چنین شرایطی بسیاری از افراد راه خود را از سازمان جدا می سازند. و یا اینکه تشکیلات و سازمان با ارائه و بکارگیری اسلوب ها و روش هایی افراد را به تحلیلی از وضعیت و جایگاه جدید خود می کشاند. یا از آن به سلامت عبور می کنند و یک فاز و یک مرحله کیفی از شرایط قبلی ارتقاء می یابند یا نه، مغلوب شرایط شده و تن به جدایی می دهند. این شرایط در سازمانی با گستردگی مجاهدین و با محدودیت امکاناتشان بعد از قبول آتش بس از سوی رژیم در خاک بیگانه، عارضه های خاص خود را داشت. اما هدف چه بود؟ آیا مجاهدین تمایلی به جدایی افراد از خود داشتند؟ آیا تشکیلات شرایط لازم برای ماندن افراد در درون جمع را فراهم نیاورد؟ آیا نخواست مشکلات افراد را بعد از جدایی حل کند؟ جواب در همه این موارد مثبت است. مجاهدین از خدایشان بود که همه همانگونه که مراحل قبلی انقلاب ایدئولوژیک را به سلامت طی کردند، در مراحل بعدی در جا نزنند، اما آءمی است و شرایط پیچیده. و اذهانی متأثر از آن.

باید اذعان داشت که در داوری و قضاوت درباره آن دوران و ابتلائاتش آنچه که باید از سوی هر ناظر خارجی، شاقول برخورد با مجاهدین قرار می گرفت چه بود؟ نوع تنظیم رابطه با افراد جدا شده، یا حفظ بقا و ادامه حیات سازمان انقلابی که همانگونه که در بالا یاد شد ادامه وجودش لازمه حفظ انقلاب بود؟ مسلما در شرایط طوفانی تمامی برخوردها از یک قانونمندی خاص پیروی نمی کنند، عده ای از نوع برخورد با خود بعد از اعلام جدایی ناراضی می شوند، عده ای به سؤال کشیده شدنشان را بعد از بریدن از روابط از سوی دیگر یاران به خرده می گیرند. اما مجاهدین در آن شرایط در کنار بزرگترین هم و غم شان برای حفظ و بقای سازمان، بیشترین همکاری را در حد توانشان برای افراد جدا شده بعمل آوردند و از قضا اسماعیل وفا یغمایی بخاطر شرایط ویژه ای که رهبری مجاهدین برای او قائل شده بود از بیشترین مساعدت ممکن، رهبری مجاهدین برای خروج از روابطشان برخوردار شد که شاهدان آن از جمله آقای جمال بامداد درباره آن سخن گفته اند. اما چه شد که او نمک خورد و نمکدان شکست؟.

اگر یادمان باشد او در جریان انقلاب ایدئولوژیک در وصف آن شعرها سروده بود و یقه ها گرفته بود، یقه کسی را که به گمانش «حوزه علمیه» قورت داده بود. چرا که سخنان آقای رجوی مبنی بر اینکه «این طلاق و ازدواج، ازدواج های دیگر را استحکام بخشید» برایش جلایی خاص داشت. این کلام آقای رجوی گویا برای اسماعیل وفا یغمایی همسان با آیات محکم قرآن بود چون او از «متعلقه ای» برخوردار بود که شدیدا به او تعلق خاطر داشت. در وصف او شعرها سروده بود و حتی بعدها شعرهای انقلابی را الهام گرفته از «زلف یار» قلمداد کرد. خوب قند در دل شاعر ما آب شد و به شکرانه آن کلاهش را همچون ناصرالدین شاه قاجار به هوا پرتاب کرد که خدا را شکر خطر رفع شد!(۵).

اما او فراموش کرده بود که آقای رجوی در مراسم شب عید سال ۶۴ و مسلما در نشستهای درونی سازمان چیزهای دیگری هم گفته بود از جمله اینکه «هر دوره تاریخی و هر ده سال، آزمایشی به سازمان روی می آورد که نوع جواب سازمان به آن وضعیت و جایگاه تشکیلات را مشخص می سازد» (۶). اگر از آقای رجوی در سال ۶۴ می پرسیدند که نحوه و شکل آزمایش بعدی در سال ۷۴ چگونه خواهد بود، مسلما از کم و کیف آن اظهار بی اطلاعی می کرد چون نه از علم غیب برخوردار بود و نه در آن زمان به ابزار و وسائلی مسلح بود که بتواند روند حوادث آتی و نحوه آزمایش بعدی درون تشکیلاتی را معین و مشخص سازد.

ویلی برانت (۷) صدر اعظم سابق آلمان و رهبر پیشین انترناسیول سوسیالیست و تنها سیاستمدار آلمانی که بعد از جنگ جهانی دوم سابقه مبارزه با نازیسم و هیتلر داشت، بعد از فروپاشی دیوار برلین در برابر این سؤال خبرنگاران قرار گرفت که چگونه نتوانست حوادث پیش رو را که منجر به فروپاشی بلوک شرق و دیوار برلین شد را پیش بینی کند، تا از قبل، تمهیدات لازم در برابر آن اندیشیده شود. ویلی برانت بسیار ساده جواب داد: «ما نتوانستیم حوادث پیش رو را پیش بینی کنیم چون از ابزار لازم برای آن برخوردار نبودیم». خوب وقتی در سال ۷۴ آزمایشات جدیدی در برابر سازمان قرار گرفت افرادی همچون اسماعیل وفا یغمایی دبه کردند. چه شد؟ مگر قرار نبود آن ازدواج و طلاق، ازدواج های دیگر را مستحکمتر کند؟ خوب این سابقه و قرینه تاریخی هم داشته دارد. تغییر جهت قبله از بیت المقدس به مکه ، خیلی از خشکه مقدسهای دوران پیامبر را به ارتجاع و پرت افتادن از تعمیق انقلاب در آن زمان انداخت. در دوران جنبش جنگل، دکتر حشمت با کوله باری از مبارزه در جایی تسلیم شد، در جنبش ملی شدن نفت، دکتر بقایی و آخوند کاشانی و همدستانشان از جنبش بریدند چون قدرت انطباق با شرایط متحول شونده را نداشتند. بهانه چه بود؟ چرا دکتر مصدق اینقدر خودرأی و مستبد است که مجلس را منحل ساخت و …. برای بریدن و گسستن از دامن خلق و انقلاب همواره بهانه های لازم وجود دارد. زیاد هم نیاز به فکر کردن و کشف دلیل برای آن نیست. اگر ایمان ناشی از شناخت و الزام به پرداختن بهای لازم وجود داشته باشد دیگر جایی برای مطرح کردن اینگونه بهانه ها نیست.

چه کسی نمی داند که اصول تشکیلاتی تابو نیستند. و جریانی که با حکومت توتالیتر و مطلق گرا در جنگ است خود باید در درونش به نسبی بودن امور اعتقاد داشته باشد. از قضا همین تحولات درونی مجاهدین، مؤید این نظر بوده و هست که مسائل در جهان مادی و از جمله اصول حاکم بر روابط و تشکیلات مطلق نیستند. مشروعیت نسبی و برخاسته از نظر و جمهور مردم است. این اصول بنیادین و پذیرفته شده ای است که نیاز به تعریف و بازخوانی مجدد ندارد. اما اصول تشکیلاتی اصولی بی روح و بی محتوا نیستند. حاصل تجارب مبارزات بشر هستند. برای تک تک آن خونها پرداخت شده است و لذا نفی هر کدام از آنها میبایستی برخاسته از نقد و شک علمی و منطقی باشد و تا آن اصول کارایی و پویایی خود را در جریان عمل از دست نداده اند، نمی شود آنها را منسوخ شمرد. بنا به این اصل و توضیحات بالا نظر اسماعیل وفا یغمایی، فاقد وجاهت عقلی و منطقی و برخاسته از رأی و نظری است که نه بر اندیشه بلکه هوای «زلف یار» و فراق آن، حتی بعد از تجدید فراش مجدد در اروپاست. او در ادامه شعری که در بالا یاد شد، سروده بود:

– ای حصار
من ترا به دشمنان تو
[که دشمنان خلق]
شاه و شحنگان
و از راه ماندگان و خائنان شناختم
و به سوی تو شتافتم
به پای جان
دیدمت
که قفل گشته ای تو از برون نه از درون (۸)
و کلید فتح توست رهسپردن و گذر ز هفت خوان رنج و هفت شهر عشق

بله شاعر ما در یکی از آن «هفت خوان رنج و هفت شهر عشق» از ادامه حرکت بازماند. برای پیوستن به همان «از راه ماندگان و خائنان» که از جمله با «شناخت» از آنها به «حصار» پیوسته بود، حالا رطب و یابس می بافد و بعد از دو دهه جدایی از سازمان کاشف «مرگهای مشکوک درون تشکیلاتی» می شود. برای دلایل این امر نیاز به راه دور رفتن نیست ، همین شعر و منطق آن برای شناخت وضعیت و موقعیت امروز وفا یغمایی کافی است که او را به مرز جنون و بیماری روانی کشانده و او را وادار به مطالعه آثار روانشناسی کرده است. بحث را در قسمت آتی به پایان می بریم.

پاورقی ها:

۱و ۲ – برگرفته از مقاله «بیماران عقیدتی» از اسماعیل وفا یغمایی.

۳ – برگرفته از متن روزنامه مجاهد و متن مقاله گردهمایی های هواداران مجاهدین در ۲۲ بهمن سال ۵۹ در خارج از کشور درباره «مبانی مواضع مجاهدین در برابر رژیم خمینی و جناح های درونی آن».

۴- اسماعیل وفا یغمایی در تعریف از حصار در پاورقی شعرش اینچنین نوشته است: ««حصار» تعبیری که شاه و شحنه و از راه ماندگان به زعم خود از تشکیلات آهنین و انقلابی سازمان مجاهدین خلق ایران دارند»!».

۵- در تاریخ نقل شده است که در روز پنجاه سالگی سلطنت ناصرالدین شاه، او در بازگشت از گرمابه ضمن عبور ای اتاقهای همسرانش که برای خیر مقدم به او دم درب حضور داشتند، در جواب به «تاج الدوله» بعنوان سخنگوی همسرانش> اعلام نمود: «تاجی، بحمدالله امروز دماغی داریم» و آنگاه کلاه از سر برداشته و به هوا پرتاب کرد. معلوم شد که پیشگویی آینده ناصر الدین را برایش تعریف کرده بود که در روز شانزدهم ذیقعده سال ۱۳۱۳خطری بزرگ او را تهدید خواهد کرد و اگر از آن روز بگذرد او می تواند سالیانی دیگر به سلطنتش ادامه دهد و چون آن روز گذشت، او به شادمانی پرداخت و کلاه به هوا پرت کرد غافل از اینکه روز بعد به تیر میرزا رضای کرمانی در حرم عبدالعظیم گرفتار خواهد آمد!.

۶- برگرفته از سخنان آقای مسعود رجوی در مراسم شب عید سال ۶۴.

۷-هربرت ارنست کارل فراهم (به آلمانی: Herbert Ernst Karl Frahm) (زاده ۱۸ دسامبر ۱۹۱۳ – درگذشته ۸ اکتبر ۱۹۹۲) سیاست‌مدار آلمانی، از ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۴ صدراعظم آلمان بود. او با شروع بازداشت های دگر اندیشان در حکومت نازی از آن کشور گریخت و به نروژ رفت و با نام «ویلی برانت» به تابعیت آن کشور در آمد و با ارتش آزادیبخش نروژ علیه اشغالگری نازی ها مبارزه کرد.

۸- اسماعیل وفا یغمایی در پاورقی شعر حصار درباره ادعاهای کسانی که خروج از سازمان را ناممکن می دانند در ۹ مهر ماه سال ۶۷ می نویسد: «با یادی از سخنرانی پرشور برادر مجاهد مسعود رجوی در بهمن ۵۷ در ستاد مجاهدین چند روز پس از انقلاب که در میان جمعی از مجاهدین گفت: «در آینده چیزی جز رنج و خون و فشار و بازهم نبرد نصیب ما نیست و در پایان با نقل قولی از بنیانگذار کبیر محمد حنیف نژاد به سخنان خود اینچنین پایان داد: درهای خروجی سازمان مجاهدین خلق ایران همواره به روی کسانیکه توان حمل بار سنگین انقلاب را ندارند باز است و درهای ورودی سازمانست که به سختی باز می شود و برای بازکردن آن بایست رنج های بسیاری را متحمل شد». (نقل به مضمون)». لازم به یادآوری است که وفا یغمایی شعر «حصار» را به همراه نامه ای درباره گسستن و جدایی شاعر دیگری بنام مرحوم کمال رفعت صفایی و در رد ادعاهای او سروده بود و در نشریه مجاهد همان زمان به چاپ رسانده بود.

وقتی همدست جلاد، روانشناس می شود (۱)_ علیرضا یعقوبی

11

اسماعیل وفا یغمایی اخیرا مقاله ای بنام «بیماران عقیدتی» منتشر ساخته است. متن حاضر در جواب مطالبی است که او در مقاله اش عنوان کرده است. این متن قبلا به رشته تحریر در آمده بود ولی از انتشار آن شخصا خودداری کردم اما اسائه ادب وفا یغمائی به خانم نرگس غفاری باعث شد تا متن حاضر را به اشتراک بگذارم.

اول از همه باید به خانم غفاری یادآور شدم که اسماعیل وفا یغمایی قبل از بی حرمتی به او، حرمت چیزهای بزرگتری را شکسته است. حرمت انسانهای آزاده ای که با آنها زیسته بود. حرمت شرف و اعتبار یک مقاومت خونبار با ۱۲۰ هزار شهید، حرمت انسانهای آرمانگرایی که تمامی عمرشان را به مبارزه گذرانده اند. در بازار «خودفروشی» چه آسان ارزشها رنگ می بازند.کافی بود نگاهی به دور و بر خودش می کرد. آدمهایی که امروز در کنارش هستند را با آنهایی که دیروز با آنها همدم و همنفس بود، مقایسه می کرد. عصاره همه همراهان امروزش را بگیرید آیا از تمامی آنها می توان یک مبارز بیرون کشید؟.

این بحث در ۳ قسمت تقدیم علاقمندان می گردد و برای تعمیق بحث، ضمن مقدمه ای به تفصیل به نقد نظریات او پرداخته خواهد شد.

مقدمه: تاریخ بشر مشحون از مبارزه نیروها و عناصر پیشتاز و انقلابی علیه جریانات و افرادی میرا و ارتجاعی است که تلاش داشته و دارند با استبداد و خودکامگی، گوشه ای از تاریخ را به اشغال خود در آورند.

عناصر پیشتاز و انقلابی در این نبرد در کشاکش با دو تضاد و چالش بسر مییرند. تضاد اول با درون و ضمیر خود است که او را به زندگی بی دغدغه و راحت فرا می خواند(۱) و دیگری در برون و در قامت دشمن غداری است که کمر به نابودی او بسته است. این تناقضات و چالش ها هر آن به اشکال و ابعاد مختلف رخ می نماید لذا جریان و فرد پیشتاز باید بصورت خلاق و ارگانیک با آنها برخورد کرده تا بتواند همراه با حرکت تکاملی تاریخ عمل نموده و هر لحظه آماده رویارویی با ابتلائات و آزمایشاتی باشد که لاجرم و بیشک چه از درون و چه از برون به او روی می آورند. پاسخ عنصر و جریان پیشتاز به این ابتلائات، عیار و خلوص او را مشخص می سازد. بیشک عناصر و جریانات پیشتاز، متناسب با زمان و شرایط مبارزه در تغییر و تبدیل پویا و لحظه به لحظه بسر می برند، تخطی از این قانونمندی عام مبارزاتی می تواند در نهایت به پرت افتادگی از حرکت تکاملی و افتادن به دامن ارتجاع و میل به قهقرا منجر شود. در پیچ و خم حرکت تکاملی بوده اند جریانات و افرادی که قدرت انطباق با شرایط هر دم پیچیده شونده را نداشته و لذا صحنه مبارزه را ترک گفته و به وادی فردیت گرفتار آمده اند.

تاریخ معاصر ایران سرشار از همین صحنه هاست. در نهضت مشروطه، جریانات و افرادی در رأس هرم رهبری جنبش قرار داشته اند که بعلت ضعف و فقدان انگیزه مبارزاتی در نهایت به دام استبداد محمد علی شاهی و وعده و وعیدهای او گرفتار آمدند که همین فترت و ضعف راه به استبداد صغیر و کشتار انسانهای آزاده همچون میرزا جهانگیرخان و ملک المتکلمین برد. در نهضت جنگل، احسان الله خان و خالو قربان به وعده رضاخان میرپنج وسوسه شدند و به جنبش خیانت ورزیدند، در جریان کشف سازمان نظامی حزب توده، با ندامت سیستماتیک کادرهای حزب توده در کنار مقاومت تنی چند همچون خسرو روزبه و سرهنگ سیامک روبرو بودیم. در حکومت خمینی هم این را می توان در قالب ابراز ندامتهای سیستماتیک کادرهای جریان پیکار در پی احساس «محذوریت خطیر» در لحظه و بزنگاه تاریخی بعد از ۳۰ خرداد سال ۶۰ و یا سلسله مصاحبه های تلویزیونی اعضا و هواداران گروههای سیاسی که از مواضع قبلی خود ابراز برائت و انزجار کردند یا خیانت افرادی همچون ایرج مصداقی به نظاره نشست که بنا به اعتراف خودش بعد از دستگیری بین دو پاسدار در ماشینهای پاترول می نشسته تا در خیابانها به شکار انقلابیون بپردازد و حال در کمال وقاحت نقش مدعی العموم اعضای نادم و بریده از مجاهدین را ایفا نماید و بطور آشکار و رسوا مجاهدین خلق مهناز صمدی را که هم اکنون در کمپ لیبرتی بسر می برد بخاطر کار در آشپزخانه اوین بریده بنامد و مسلما در چنین اندیشه ای، شکارکنندگان انقلابیون در خیابانها افراد سر موضعی هستند که در قدم بعدی از سوی بی بی سی فارسی بعنوان «کاوشگر تاریخ معاصر ایران» (۲) به مردم حقنه شوند. و یا نمونه اسماعیل وفا یغمایی که در فراق «زلف یار» بعد از دو دهه جدایی از سازمان مجاهدین بیکباره کاشف «مرگهای مشکوک درون تشکیلاتی» می شود تا در یک انتقام کشی کور زمینه قتل عام مجاهدین مستقر در اشرف و لیبرتی را فراهم آورد و …. اینها نه اولین و مسلما نه آخرین نمونه از اینگونه خیانت ها خواهد بود.

قبل از ورود به بحث مایلیم با مطلبی تحت عنوان «من و اسماعیل وفا یغمایی» برای دور ماندن بحث از شائبه برخوردهای فردی، توضیحی بدهم.

من و اسماعیل وفا یغمایی:

من همچون تمامی اعضای مجاهدین و هوادارانشان، اسماعیا وفا یغمایی را با سروده ها و شعرهایش شناختم. شعرهایی که به عرفان شرقی و ایرانی تنه می زد و با الهام گرفتن از رزم و نبرد مجاهدین و سایر پیشتازان انقلابی، تلفیقی خلاق از مبارزه و خودسازی فردی در کادر یک سازمان انقلابی را دنبال می کرد و بدل آنهایی که آزادی و رهایی ایرانزمین را از قید ستم و استبداد طلب می کردند، می نشست. بسیاری از شعرهای او را در دفترچه خاطرات روزانه ام ثبت کرده ام و در خلوت خود آنها را زمزمه کرده می کنم چرا که دیگر این شعرها متعلق به او نیست. شعرها برخاسته از درون شاعری مجاهد و مبارز بود که امروز به تمامی مفاهیم آنها خیانت ورزیده است و بی اعتقادی خود به شعرهایی که در معیت مجاهدین و مبارزین سروده بود را به اثبات رسانده است.

بعد از رهایی از بند رژیم جهل و جنایت حاضر بدنبال شعرهای او در محیط مجازی می گشتم. نام او را که به جستجوگر سپردم. این مطلب بالا آمد: «اسماعیل وفا یغمایی شاعر حرامسرای رجوی». به صفحه ای که متعلق به او بود مراجعه کردم با این عنوان روبرو شدم: «اسماعیل وفا یغمایی فعال سیاسی و مدنی». آدرس ایمیلی از او در همان صفحه یافتم. برایش نوشتم: «منهم همچون شما از همان روابطی خارج شدم که شما از آن گسسسته اید اما هنوز بسیاری از نامها برایم گرمابخش هستند نام مجاهد، نام رجوی علیرغم اینکه سالیانی است که از آنها فاصله دارم. من با «اسماعیل شاعر» آنقدر نزدیکم که به همان اندازه با اسماعیل وفا یغمایی فعال سیاسی و مدنی نا مأنوس ».

از شما چه پنهان که حتی شخصا مطلبی تحت عنوان «شاعر شاعران و اسماعیل وفا یغمایی» نوشته بودم و اینکه تأثیر شعرهای او را در افرادی همچون خود بسیار فراتر از شعرهای ستاره درخشان آسمان شعر و ادب فارسی مرحوم احمد شاملو ارزیابی کرده بودم.

در داخل وبلاگی داشتم که بعضی از شعرهای او را هم به اشتراک می گذاشتم. تا اینکه دوباره پایم به خارج رسید. با «دریچه زرد» ش آشنا شدم. گاها نظری هم در زیر شعرهایش می گذاشتم. حتی وقتی بعد از کشتار و گروگانگیری اول در اشرف که او در شعری اعلام نمود «اینها خواهران و برادران من هستند» احساس شعف کردم. و یا در جواب هواداری که از او انتقاد کرده بود نوشته بود: «عمر آقای رجوی دراز باد». مطالب او هر چند نیش دار بود اما نشانه ها و رگه هایی از عقلانیت در آنها بچشم می خورد. دوستی در فیس بوک از او تجلیل بعمل اورد و منهم در نظری نوشتم که امیدوارم شعر و قلم او در خدمت محرومان باشد. عده ای از دوستانش را نظر بر این بود که تشکیلات جلوی بروز و شکوفایی خلاقیت های فردی را می گیرد و آزادی عمل شاعر را می ستاند!. دوست مطلب گذار خبر داد که وفا یغمایی بیمار است و از قضا بتو هم خیلی علاقمند است. کتمان نمی کنم که در خلوتم و راز و نیازم، برای سلامتیش دعا کردم. تا اینکه بعد از وفات ابراهیم آل اسحاق، جمعی از دوستان اسماعیل وفا یغمایی مطالبی از مرحوم آل اسحاق در ستایش لیبرالیسم و مذمت کار گروهی و اجتماعی و مبارزه دستجمعی را انتشار دادند. معلوم بود که پشت این قضایا وفا یغمایی است. این را به چند تن از دوستان نزدیکم هم گفتم.

جبهه ای در حال شکل گرفتن بود و این جماعت در حال تمرین ورود به صحنه. جنایت در لیبرتی و درخواست ساکنان آن برای انتقال مجدد به اشرف، زمینه و شرایط را برای هجوم به مجاهدین و رهبری آن فراهم امد. کمپینی تشکیل شد تا با خواست ساکنان لیبرتی مخالفت ورزد. جمعی که سالها هیچ اطلاعی از فعل و انفعالات و تحولاتی که درباره حل موضوع اشرف شده بود، نداشتند بیکباره بعنوان «مدعی العموم» از سوی رژیم عراق و رژیم آخوندی و «وکیل تسخیری» از سوی دولت عراق و رژیم آخوندی برای ساکنان لیبرتی وارد صحنه شدند. وگرنه این جمع چه ارتباطی با ساکنان لیبرتی داشتند که به نیابت از آنها اعلام کمپین کنند؟. از قضا دفاع یغمایی از این کمپین مرا به گفتگو در عالم مجازی با او کشاند. در بخش نظر مطلب مربوطه یادآور شدم که مجاهدین سالیانی است که برای حل عادلانه و شرافتمندانه مسئله اشرف تلاش می کنند. او را نظر بر این بود که رهبری مجاهدین خواهان ماندن در عراق است. بهرحال در پایان بحث او حتی خواهان «همدلی های هر چه بیشتر» از سوی بنده شد. در پیامی به او نوشتم که جمع ما تنها عقل نیستیم بلکه قلب و عشق و عاظفه هم هستیم و جمع کثیری از هواداران هنوز به تو بخاطر گذشته، تعلق خاطر دارند. این را نوشتم تا او را به بازگشت از مسیری که پیموده است، دعوت کنم. غافل از اینکه که او از «جبهه خلق» سالیانی است که جدا شده است، این را مقاله اش بنام «درباره کشتارهای مشکوک درون تشکیلاتی» می گفت، مقاله ای که حکایت از یک دل پرکینه داشت که می خواست همه چیز را بهم ریزد وگرنه چرا او این مطالب را در هنگام خروجش از سازمان مطرح نکرده بود؟ مسلما این یک خیانت آشکار محسوب می شد و دیگر نمی شد این را به حساب یک «منطق» گذاشت. این یک «ضد منطق» آشکار در خدمت به سرویس های جاسوسی رژیم ولایت بود. چنین مقاله ای تنها با سفارش چنان نهادهایی می توانست قابل انتشار باشد. سراپا جهل و دروغ و افترا که حتی یک نمونه از «مرگهای مشکوک» را در پی نداشت. سعید امامی و معاونش «حاج رضا» مس خواستند مرا به مصاحبه ای بکشانند که در آن اعلام کنم که بمب گذاری در حرم امام رضا توسط مجاهدین انجام شده است و رجوی علیرغم مخالفت ما به انجام آن اصرار ورزیده بود. خوب کسی که در حرم امام رضا اقدام به بمب گذاری می کند در قدم بعدی می تواند اعضای تشکیلات خود را بکشد. اما این هر دو نه واقعیت بلکه ساخته و پرداخته ذهن های بیماری بود که هر دو هدف واحدی را دنبال کرده و می کنند و آن تلاش برای نابودی سازمان رزمی که بعنوان تنها جریان در حال مبارزه در صحنه حضور دارد. دو دهه بود که نیروهای آمریکایی و انگلیسی دنبال چنین خوراکی بودند.

وفا یغمایی نشان داد که در یک دگردیسی رسوا به «اسمال شاگرد جلاد» تبدیل شده است. اینجا بود که با طیب خاطر از دوستی با او در عالم مجازی خارج شدم و سعی کردم با نوشته هایم این خط مشکوک را بنا به تجاربی که از جنایات پیشین رژیم و زارت اطلاعات آن داشتم، افشا کنم. تهدیدها از اینجا بود که علیه من شکل گرفت. ابتدا «ادهم طیبی» وارد صحنه شد. گمان می کنم که آخرین مأموریت او بود چرا که بعد از تهدیدهایش، آن طیف از مزدوران از صحنه به دستور مسئولین ذیربط خارج شدند.

نامه ۲۳۰ صفحه ای ایرج مصداقی دقیقا بعد از مقاله وفا یغمایی منتشر شد و همه اینها قطعات پازلی بودند که نابودی یک تشکیلات انقلابی را در خدمت تمام عیار به رژیم آخوندی را هدف گرفته بود. اینچنین دشمنی هایی نمی توانست منشأ و سرچشمه درستی داشته باشد. یک نفر که به اعتراف خودش یک روز هم در تشکیلات مجاهدین نبوده چگونه می تواند ۲۳۰ صفحه درباره عملکرد درونی تشکیلات مجاهدین مطلب بنویسد؟ این گزارشات از کجا به او رسیده بود؟. آنهم تمامی این تحولات از تشکیل کمپین تا ادعای «مرگهای مشکوک درون تشکیلاتی» وفا یغمایی تا انتشار آن نامه مصداقی جمعا به دو ماه هم نکشید.

وظیفه انسانی هر فردی که اطلاعی از ماهیت مجاهدین و کارکردهای درون تشکیلاتی آنها داشت این بود که برابر این بی عدالتی آشکار بایستد و ماهیت آن را افشا سازد. از خودم لااقل این انتظار را داشتم و می دانستم که به کجا می روم و عاقبت این افشاگری ها به کجا ختم خواهد شد. اما مگر می شد بر سر آینده یک انقلاب و یک ملت سازشکاری و سکوت پیشه کرد. دور باد . دور باد از هر آنکسی که در این مسیر کاسبکاری و میانه بازی پیشه کند.

تهدیدها در عالم مجازی و مخفی ادامه داشت. تا اینکه دو عضو شورای ملی مقاومت اعلام جدایی کردند آنهم در بحبوبه انتخابات رژیم و نشست سالانه مقاومت ایران بمناسبت سی خرداد در ویلپنت پاریس. در واقع قطعات پازلی که در بالا از ان یاد کرده بودم ظاهرا تکمیل شد. اعضای مستعفی بالاخص فردی که در سالیان گذشته با ادا و اطوارهای خاص خودش سعی بر این داشت که خود را نزدیکتر از همه به درک حماسه ای که مجاهدین آفریده اند، نشان دهد، سکوت اختیار نکردند و در صحنه تا کسب نتیجه نهایی، باقی ماندند غافل از آنکه اگر مجاهدین از «طوفان» ی که خمینی از سال ۶۰ و بالاخص با بالا کشیدن جام زهر افکند، به سلامت گریختند از اینگونه «باد» ها از جایشان تکان نخواهند خورد. هدف از اول سرنگونی بود. سرنگونی فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران و تنها تحقق آن می توانست به مجاهدین آرام و قرار بخشد.

بهرحال تهدیدهای چندین و چند ساله اضداد مقاومت ایران علیه نگارنده حاضر، راه به افشاگری «ایرج مصداقی» برد. نیک می دانستم که حتی یک برگ به ضرس قاطع می گویم حتی یک برگ در پرونده من در نزد وزارت اطلاعات وجود داشت که بدرد این افراد بخورد بیگمان از سوی آن برادری که وفا یغمایی در «انجمن نجات» دارد به دست او و یا مصداقی رسیده بود. چرا که از مأمور وزارت اطلاعات حسین تقوایی بعد از ۱۸ ماه حضور در ایران شنیدم که گفت: «بعد از اینهمه مدت ما نفهمیدیم تو توی این تشکیلات چه کاره بودی». چه کسی نمی داند که اولین اصل در یک سازمان انقلابی حفظ اعضا و هواداران از رخنه جاسوسان رژیم است. مگر مجاهدین با کسی بر سر مسائل امنیتی تعارف دارند؟ و یا با کسی بر سر اینگونه موارد سازش کرده اند؟. جز اینکه عده ای از مزدوران جدید الاستخدام برای رد گم کردن فریاد «آی دزد» سر دهند و از دایه مهربانتر و از پاپ کالتولیک تر شوند.

بله «خود گویی و خود خندی عجب مرد هنرمندی» . کسی که می تواند، بدون حضور حتی یک روز در روابط مجاهدین از غیب ۲۳۰ صفحه کتاب بنویسد مسلما از آن «هنر» نیز برخوردار خواهد بود که علیه این بنده هم چند صفحه ای به همان سیاق پیشین افشاگری کند.

اینها تماما مسائلی بود که قابل پیگیری قضایی بود، همانگونه که نگارنده این مطلب کرد اما تمامی جوابها و پیگیری ها مانع از آن نشد که اسماعیل وفا یغمایی از درج آن مطلب صرفنظر کند. قدم بعدی نوبت یک «شعبان بی مخ» بنام م۰ ب بود که توان خود را بیازماید. همین فرد که بعد از اعلام جدایی کریم قصیم، مجاهدین را در صفحه فیس بوک او «مار اسلامی» خوانده بود که اعضای مستعفی شورا را هم گزیده است بیکباره نقش دلسوز و دایه برای مجاهدین و هواداران آن را بخود گرفت که دو سال و نیم قبل در واشنگتن کشف کرده بود که نگارنده این مطلب به ایران رفته است.

جالب این است که مطرح شود که شخصا در تمامی عمر تنها ۵ بار این فرد را دیده ام. دو بار در آلمان در جریانات کار با تشکیلات سازمان و سه بار در طی سالهای گذشته در واشنگتن و سوئیس. او مدعی شده است که دو سال و نیم پیش در دیداری در واشنگتن با بنده متوجه شده است که گویا با وزارت اطلاعات رژیم مرتبط هستم. خوب برخورد با یک جاسوس و مزدور چه می تواند باشد جز طرد او!. اما دو ماه و نیم قبل از استعفای دو نفر عضو شورا این فرد در محیط مجازی فیس بوک گفتگویی با بنده داشته است. او آغازگر این گفتگو بوده است: «م. ب.‌: چطوری جوان قدیم؟ من: خوبم آقا م. شما چطورید؟ دلمان برایتان تنگ شده است. م، ب.: حتما تو پاریس میبینمت. من: از علی آقای ریش چه خبر؟ م.ب.: خوبه، قراره که همین الان بیاد اینجا. من: بهش سلاممان را برسان م. ب.: حتما». خوب چه دلیلی داشت که این فرد که کشف کرده بنده با سرویس های اطلاعاتی رژیم در ارتباطم آغازگر گفتگو با بنده باشد جز اینکه بخواهد از اینطریق نقبی به وزارت اطلاعات رژیم زده باشد. تهمت های این فرد را هم که یک لجن پراکنی آشکار بود را مصداقی و وفا یغمایی پوشش خبری دادند تا مبادا در کینه کشی فردی فرصتی را از دست داده باشند.

باید یادآور شوم که هیچکدام از این برخوردها دلیلی نمی شود که بخواهم از موضع فردی با او و دیگران برخورد کنم. بطور نمونه اولین فردی که از این جماعت به بنده توهین کرد، وقتی در صفحه فیس بوک وفا یغمایی اعلام کرد که او «ماستش را در کنار مجاهدین به دریا می زند» با برخورد مثبت از جانب این نگارنده روبرو شد. چون مسئله نه یک فرد بلکه یک انقلاب و یا مقاومت خونبار است. ارزشهای بدست آمده به قیمت رنج و شکنج بدست آمده اند. بنابراین هر کسی که در این مسیر گام برداشت باید به استقبالش شتافت و بازهم باید تأکید کنم که هیکدام از این برخوردها مرا از موضع اصولی به دامن برخوردهای فردی نخواهد کشاند. این را دوستان در دو قسمت بعدی این مقاله به عینه مشاهده خواهند کرد.

بحث را در دو قسمت بعدی با نقد و بررسی مقاله «بیماران عقیدتی» اسماعیل وفا یغمایی ادامه خواهیم داد.

پاورقی:

۱- مبارزه با نفس را در آموزه های دینی، جهاد اکبر می نامند.

۲- عنوانی که بی بی سی فارسی به ایرج مصداقی داده است.


 

به جرم دفاع از میهن و علیه فاشیسم هیتلری _ علیرضا یعقوبی

1469881_292618330863484_660758966_n

تمام فاجعه جنگ دوم جهانی در کشتار یهودیان خلاصه نمی شود، در عین حال که این کشتار نیز بخشی از فاجعه جنگ دوم جهانی و سلطه فاشیسم بر بخشی از اروپاست. در جنگ دوم جهانی 27 میلیون مردم روسیه ,و دیگر جمهوری های اتحاد شوروی وقت کشته شدند. یعنی روزی 18 هزار نفر در طول 4 سال جنگ. 3 میلیون روس در اردوگاه های آلمان و بویژه در اتاق‌های گاز سوزانده شدند. در جمهوری بلاروس یک میلیون و ۸۰۰ هزار نفر کشته شدند.
در لنینگراد یا پترزبوگ کنونی یک میلیون نفر قربانی ۹۰۰ روز محاصره این شهر توسط ارتش نازی شدند.
حدود پنج میلیون لهستانی در طول جنگ به دست نیروهای آلمان کشته شدند که نزدیک به دو میلیون نفر آنها، غیر یهودی و سه میلیون نفر دیگر از یهودیان مقیم لهستان بودند. تلفات آلمان در جنگ جهانی دوم در برخی منابع ۵ میلیون نفر اعلام شده که ۳/۳ میلیون نفر آن سرباز و ۱/۷ میلیون آن (تخمینی) افراد غیر نظامی بودند.

۱۲ میلیون نفر در طول جنگ دوم جهانی بر اثر قحطی درچین، ایران، اندونزی، هندچین، هندوستان و فرانسه جان خود را از دست دادند. کل رقم کشته‌شدگان جنگ جهانی دوم که مرگبارترین نبرد تمام تاریخ است، بین ۵۰ تا ۷۰ میلیون نفر تخمین زده می‌شود. اینست فاجعه فاشیسم و جنایت هیتلر.

این عکس مربوط به صحنه اعدام «ماشا بروسکینا» یکی از قربانیان روس در شهر «مینسک» پایتخت بلاروس. او پرستار بیمارستان در مینسک بود و سربازان زخمی ارتش سرخ را مداوا می کرد و پس از مداوا به آنها کمک می کرد که پیش از انتقال به اردوگاه های ارتش هیتلری فرار کنند. فاشیست های آلمانی پی به این نقش او بردند و در سال 1941 دارش زدند.

 

 

بازی با مردم_ علیرضا یعقوبی

1452545_292008110924506_452809014_n 1476060_292008167591167_1144357921_n

رژیم فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران که بیشک از خشن ترین و در عین حال فاسدترین دیکتاتوریهای حاکم بر جهان امروز است در پی از سرکوب و به قتل رساندن تمامی جریانات و شخصیت های دگراندیش، در بدعتی بغایت مسخره که شعور انسان معاصر را نشانه رفته است، اقدام به بازی با مردم در قالب اپوزیسیون سازی از جریانات داخلی خود نمود.

جریاناتی که از همان ابتدای انقلاب نقش اصلی در سرکوب هر دگر اندیشی را بعهده داشتند. همان جریاناتی که حتی در مجلس فرمایشی تحمل شخصیتی همچون مهندس بازرگان را نداشتند، اینبار در قالب «اپوزیسیون قانونی» به صحنه آورده شدند. این جریان که در پروسه حرکت، «اصلاح طلبان» نام گرفت چیزی نبوده و نیست از خلص ترین سرکوبگران و جنایت پیشگانی که از سرکردگان جریانات چماقدار و خشونت ورزی محسوب می شدند. به این جماعت لباس «اصلاح طلب» پوشانده شد. خامنه ای هم از دو بال پرواز رژیم نام برد که زمینه پرواز رژیم ولایت فقیه را فراهم می سازند. هر چند که این جریان اصلاح طلب، توسری خورده هایی بودند که به حضور فسیلی در بدنه رژیم رضایت داشتند و بهره گیری از خوان نعمت را غنیمت می شمردند. این بازی از ۲ خرداد ۱۳۷۶ با انتخاب محمد خاتمی بعنوان رئیس جمهور رژیم شروع شد.

جماعت اصلاح طلب نقش مهار «جنبش اجتماعی» را بعهده گرفت تا در گام نخست با تعدیل شرایط، زمینه لازم برای سرکوب فعالان جنبش اجتماعی نوین را فراهم آورند. نمونه مشخص آن قیام دانشجویی سال ۷۸ با حمله نیروی انتظامی به خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران بود. همگان به عینه شاهد غدر و خیانت، محمد خاتمی به جنبش دانشجویی بودند که با به تحلیل بردن انگیزه های مبارزاتی دانشجویان که بعد از این حمله شدیدا برانگیخته شده بود، چگونه در قدم بعدی، زمینه دستگیری و محاکمه دانشجویان شرکت کننده در آن قیام را فراهم آورد.

رژیم در قدم بعدی فعالیت بروزی مرزی را هم بعنوان بخشی از ماموریت این جناح در راستای حفاظت از «حریم ولایت»، منظور داشت. شاهد بودیم که چگونه تنی چند از اصلاح طلبان ابتدا دستگیر شده و از آنها در تبلیغات چهره یک قهرمان ملی ساختند و در قدم بعدی همین افراد را به خارجه صادر تا نقش پادو و دلال محبت برای رژیم ولایت فقیه را عهده دار شوند. آنهم در حالیکه که دختر خردسال نسرین ستوده و انسان سالخورده ای همچون مرحوم حاج سیدجوادی در سنین بالای ۹۰ از کشور ممنوع الخروج می شدند. هر چه جماعت به اصطلاح اصلاح طلب در داخل فعالیتشان محدود و محدودتر می شد به فعالیتهای این جریان در خارج در خدمت و سرویس دهی به رژیم فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران، وسعت بخشیده می شد. از ارسال نامه سرگشاده به سران کشورهای غربی گرفته تا تماس با جریانات با نفوذ سیاسی در کشورهای غربی در راستای کاستن از فشار بر رژیم و همچنین دلالی و پیشبردن پروژه هسته آن و …

خامنه ای سال ۸۸ بعداز محدود کردن این جریان در مجلس فرمایشی هفتم، به داشتن ۲۰ تا ۳۰ نماینده برای ایفای نقش سوپاپ اطمینان رژیم بعنوان اپوزیسیون قانونی با نق و نوق زدن های بی محتوا و میان تهی در مجلس، تصمیم گرفت از دستیابی این جریان به قدرت دولتی بعنوان «رئیس جمهور» جلوگیری بعمل آورد. این اقدام منجر به اعتراضاتی شد که به قیام مردمی برای رهایی از ستم رژیم جهل و جنایت آخوندی راه برد. جنایاتی در کف خیابانها و یا در کهریزک ها اتفاق افتاد که هر کدام از آنها برای اعتراض یک صدای جامعه جهانی و در نهایت عقب نشینی رژیم از مواضع سرکوبگرانه مطلق کافی بود اما رهبران جنبش سبز در پیامی به سران کشورهای با نفوذ در جامعه جهانی، آنها را از اعتراض به جنایتهای رژیم برحذر داشتند تا سعید مرتضوی بتواند در کهریزک و کهریزک ها با فراغ خاطر به زن و مرد با هم تجاوز کند!.

با به بن بست رسیدن کامل رژیم با اعمال تحریمهای نیم بند بین المللی، خامنه ای ناچار شد از تصمیم خود عدول کرده و اینبار با بیرون کشیدن روحانی از صندوق های رأی، زمینه بسط شعار «روحانی مچکریم» را با به قدرت رساندن او فراهم اورد. «بازی با مردم» وارد فازی جدید شد. در کنار به قدرت رساندن روحانی، رژیم «بازی با مردم» را تکامل بخشید و وارد عرصه خیابانی هم کرد. نمونه مشخص آن بازگشت روحانی از نشست مجمع عمومی ملل متحد در نیویورک بود. دو طیف موافق و مخالف از طریق ارتباط و فراخوان در عالم مجازی! به فرودگاه مهراباد کشانده شدند. دو طرف به قواعد بازی سیاسی موافق و مخالف وفادار مانده و بدون درگیری صحنه را ترک کردند همان نیروهایی که در سال ۸۸ با سوار شدن بر ترک موتور به سوی مردم تیراندازی می کردند. این جماعت بیکباره به چنان برخورد متمدنانه ای رسیدند که مخالف خود در صحنه را تحمل کنند!.

گام بعدی اجرای در صحنه «بازی با مردم» در بازگشت تیم مذاکره کننده هسته ای به تهران بعد از توافقات اخیر ژنو بود. اینبار حتی عده ای در قلب دانشجو و «جنبش دانشجویی» به صحنه گسیل شدند تا بگویند «اونو نبین که ظریفه/به تنهایی شش کشورو حریفه»!. و این رژیم هنوز از آستین شعبده چه چیزهای دیگری را هم در شرایط خلاء کنونی رو خواهد کرد را در آینده شاهد خواهیم بود.

بله اینها بخشی از «بازی با مردم» ولی فقیه با بکارگیری طیفی فسیلی بنام «اصلاح طلب» به عنوان «اپوزیسیون قانونی» است که بهای غدر و خیانت آنها به مردم ایران را فرزندان همین آب و خاک می پردازند. جنایت اعدامهای روزانه در هر شهر و در هر کوی و برزن و جنایت قتل عام در اشرف با ۵۲ انسان بی سلاح و دست بسته و گروگانگیری ۷ تن دیگر از آنان.

جنبش اجتماعی ایران تا زمانیکه نتواند به مرزبندی دقیق با جماعتی که «اصلاح طلب» نام گرفته اند، دست یابد، نخواهد توانست راهی به سوی آزادی و حاکمیت مردم بگشاید. هرگونه گشایشی در امر مبارزه و حتی «جنبش مدنی» مردم ایران، از مرزبندی دقیق و روشن در مقابل جریانات اصلاح طلب می گذرد. فرهنگ لمپنی و مبتذل «روحانی مچکریم» باید افشا و ماهیت آن برای توده های مردم روشن شود. تا این رژیم هست، هیچ راهی برای تحقق آزادی و آرمانهای انسانی نیست. این نیازمند افشاگری وسیع غدر و خیانت باند های درونی رژیم از جمله اصلاح طلبان می باشد. نسل چهارم انقلاب در راه است. آنها هیچ خاطره ای از روزهای خون و قیام و از رشادت و فدای نسل اول و دوم انقلاب ندارند. نگذاریم ضمیر پاک آنها با شعار بغایت فساد برانگیز «روحانی مچکریم» آلوده شود. باید به این نسل، درس عزت و اقتدار و افتخار و پاسداشت کرامت انسانی را آموخت. آنها بیشک در قافله جهانی بسمت آزادی در دنیای نوین پرچمدار مبارزه در دفاع از حریم عزت و آزادگی و کرامت انسانی خواهند بود. نسل چهارم انقلاب را دریابیم. اینچنین باد.